ساعت 6 صبح خودم را محبور می کنم که شونه هام را صاف کنم و از فرودگاه مستقیم بیام بشینم پای پوستی های بزرگ و سعی کنم طرح را به سر و سامون برسونم.
نسیم خنک دم طلوع که می زنه به خیسی گونه هام و چشمهام به این فکر می کنم که سالهای بعد ،وقتی که بچه ها توی این پلازا بازی کنن، وقتی که نوزانده های دوره گرد یه گوشه با سازهاشون اشناترین ترانه ها را اجرا کنه ،وقتی دوستها کنار هم زیر افتاب بی رمق لم بدن و ناهارشون را گاز بزنن... توی هیچ کدوم از خط و خطوط و فضای این مجموعه ایا تلخی حجم زیاد فکر و خاطره این روزها و این صبح گند را خواهند دید؟
نسیم خنک دم طلوع که می زنه به خیسی گونه هام و چشمهام به این فکر می کنم که سالهای بعد ،وقتی که بچه ها توی این پلازا بازی کنن، وقتی که نوزانده های دوره گرد یه گوشه با سازهاشون اشناترین ترانه ها را اجرا کنه ،وقتی دوستها کنار هم زیر افتاب بی رمق لم بدن و ناهارشون را گاز بزنن... توی هیچ کدوم از خط و خطوط و فضای این مجموعه ایا تلخی حجم زیاد فکر و خاطره این روزها و این صبح گند را خواهند دید؟
1 comments:
می شه یه چیزی بگی؟
Post a Comment