Saturday, February 07, 2009

از نیمه های شب شروع شد.
بی قراری بود و تپش قلب یا یه چیزی که بهش می گن دل تنگی.
دمدمای صبح بود که با پیژامه گل گلیم و هودی سفیدم نشستم توی ماشین. راه افتادم توی خیابون. امیدوار بودم اغوشی که می خواستم را بیابم.... خیال خامی بود. پریشوونی ادامه داشت.
تا نیمه های روز دووم اوردم. صدای خسته ام پشت تلفن نگرانت کرد. اومدی نشستی روبروم. یه لیوان شیر گرم کردی و گذاشتی برات حرف بزنم. من حرف زدم و زدم و زدم. از همه حسهای دیونه این روزها گفتم. از رویاهایی که شبها خفه ام می کنن و از ترس... از ترس....
من حرف زدم و تو گوش دادی. مثل همیشه اروم و دوستانه. بهم قرص دادی و مجبورم کردی بعد از 40 ساعت برم توی تخت. من بهت گقتم چشم اقای دکتر و تو فقط گفتی دیوونه من که پزشک نیستم. ومن بهت نگفتم که دوست که هستی امن که هستی ... خوابم برد. اون روبرو نشسته بودی که خوابم برد...
وقتی بیدار شدم رفته بودی ... صدات کردم. خودت را؟یا نام دیگری را؟ نبودی. خونه مرتب بود. روی گاز برام سوپ پخته بودی.... و یه نامه که مراقب خودم باشم ،که شب بهم سر می زنی....
تو رفتی. خونه خالیه. من سوپم را توی کاسه گود سرمه ای ام قاشق قاشق می خورم و به تو و همه این سالها که ناظر زندگی من بودی فکر می کنم. چهارساله که در سکوت ایستاده ای که ببینی کی دست از لگد زدن و بیراه رفتن بر خواهم داشت. که بهت فرصت خواهم داد که خواهم دید.... و من هنوز کورم....

0 comments: