ساعت یه ربع به پنج به همراه نصف ادمهای داخل قطاری توی ایستگاه هفت تیر از مترو خارج می شیم. همون دم در یه گروه سپاهی با جلیقه سربازی اسیتاده اند. چند نفریشان دم در مترو و مابقی توی چمن ها. دور هم جمع شده اند و بلند می گن ماشالله. حسشون حالت قبل از شروع یه مسابقه است که تیم داره بهم دیگه دل گرمی می ده که کم نیاره... سپاهی های جلوی در مترو بهمون گوش زد می کنن که به زبون خوش راه بیافتیم. سمت شرق میدون ملحق می شیم به یه گروه پنجاه نفری . که به فاصله چند لحظه با تهدید باتوم از هم جدا می شن. سر کوچه پایینی یه عده خانوم ایستاده اند. تعداد زیادیشون هم سن و سالهای مامان های ما هستند. در فاصله کمی ازشون می ایسیتیم. دارن با چند تا لباس شخصی بحث می کنن. بهشون می گن که دست روی مادرشون دارن بلند می کنن. لباس شخصی ها هی می گن راهت را بکش برو. و گرنه می زنیمت ها..... مردم دورشو جمع می شن. یه دفعه چند تا از پشت بهمون حمله می کنن .خانمی را می گیرن زیر صربه های باتوم. مردم هو می کشن. تعدادیشون ماها را هدف می گیرن. به هر طرفی ضربه می زنن. شدید. با تمام وجود.زیر اون کلا ه کاسکتها داغ کرده ان. مردم متفرق می شن. مادری که بحث می کرد را می کشونن توی مینی بوس کنار خیابون . همه ماها را به شدت به اون سمت پیاده رو هل می دن.....
چند دقیقه پایینتر گروه دیگری زن ایستاده اند . گروه دیگری سپاهی به سمتشون می دوند . زنها به سمت ته کوچه می دون . ما عابران داخل میدان را باز با ضربه های باوتوم به سمت جنوب میدان می تارونن...
ردیف ردیف وانت می یاد داخل میدون. از سمت مفتح . هر وانتی لبریز است از نظامی های با باتوم . اسلحه و جند نفری با گاز اشک اور. نیرو ها به محض پیاده شدن دیوار گوشتی بین خیابون و پیاده رو درست می کنن .... هر توفقی حتی برای چند ثانیه را هم دوام نمی یارن . ضربه های باتوم را گاه و بیگاه به سمت افردای که تعلل در راه رفتن دارن حواله می کنن. افرادی که به هر دلیلی به نظرشون مشکوک بیان یا باهشون سوال جواب کنن به داخل مینی بوس ها کشیده می شن.... و ما هیچ نمی کنیم .....
تا دروازه دولت بهمین سبک کشیده می شیم. از اون جا سیل جمعیت و نیروی نظامی کمتره. بهمون می گن گویا در فردوسی خبری است. با عده کمی به اون سمت می ریم. در نبود نیروهای نظامی وشخصی گروهی که در همین دقایق شکل گرفته شروع به تبادل نظر می کنن. هیج ایده خاصی وجود نداره. فقط سعی می کنیم به راه رفتن ادامه بدهیم. از حس بد ناتوانی حرف می زنیم.نه اسم ادمهایی که به مینی بوس ها کشیده شدن را داریم نه ایده ای برای ازادی قربانی های اختمالی بعدی به ذهن می رسد. خشم و ناتوانی حس مشترک همه گروه است. به فردوسی که می رسیم دوباره تعداد لباس شخصی ها بیشتر شده است . باز هم از هم جدایمان می کنند. هیج حضور دونفره ای هم خوش نیست....
چند دقیقه پایینتر گروه دیگری زن ایستاده اند . گروه دیگری سپاهی به سمتشون می دوند . زنها به سمت ته کوچه می دون . ما عابران داخل میدان را باز با ضربه های باوتوم به سمت جنوب میدان می تارونن...
ردیف ردیف وانت می یاد داخل میدون. از سمت مفتح . هر وانتی لبریز است از نظامی های با باتوم . اسلحه و جند نفری با گاز اشک اور. نیرو ها به محض پیاده شدن دیوار گوشتی بین خیابون و پیاده رو درست می کنن .... هر توفقی حتی برای چند ثانیه را هم دوام نمی یارن . ضربه های باتوم را گاه و بیگاه به سمت افردای که تعلل در راه رفتن دارن حواله می کنن. افرادی که به هر دلیلی به نظرشون مشکوک بیان یا باهشون سوال جواب کنن به داخل مینی بوس ها کشیده می شن.... و ما هیچ نمی کنیم .....
تا دروازه دولت بهمین سبک کشیده می شیم. از اون جا سیل جمعیت و نیروی نظامی کمتره. بهمون می گن گویا در فردوسی خبری است. با عده کمی به اون سمت می ریم. در نبود نیروهای نظامی وشخصی گروهی که در همین دقایق شکل گرفته شروع به تبادل نظر می کنن. هیج ایده خاصی وجود نداره. فقط سعی می کنیم به راه رفتن ادامه بدهیم. از حس بد ناتوانی حرف می زنیم.نه اسم ادمهایی که به مینی بوس ها کشیده شدن را داریم نه ایده ای برای ازادی قربانی های اختمالی بعدی به ذهن می رسد. خشم و ناتوانی حس مشترک همه گروه است. به فردوسی که می رسیم دوباره تعداد لباس شخصی ها بیشتر شده است . باز هم از هم جدایمان می کنند. هیج حضور دونفره ای هم خوش نیست....
4 comments:
mesl e hamisheh, tahsinet mikonam...
May I tweet your weblog? I can see that your profile is protected, however it is worth double checking.
خداااااااااااااااایی دمت گرم. خیلی بامرامی تو دختر
merci ke minevisi.
s.k
Post a Comment