شهر همون شهر ، روز یه روز دیگه . مکان خیابونهای نزدیک بهارستان.
از مترو می یاییم بیرون و پشت سر ما کرکره مترو را می کشن پایین.
جمعیت سرگردونی که نمی دونه بدون مترو چه جوری باید بره خونه اضافه می شه با انبوه ادمهایی که اومدن به قصد اعتراض.
اعتراض که نه. وقتی که نمی تونیم دو ثانیه در میدون ، جلوی مترو یا توی پیاده رو های بیاستیم یا حتی سرعتت را کم کنیم در وافع تجمعی نیست . اعتراض ما در دور زدنهای مداوممان، در چندین و چند بار خیابانهای اصلی را بالا وپایین رفتن ، در استفاده از هر فرصتی برای ایستادن و دور هم جمع شدن گروهی خلاصه می شه.
دور میدوان بهارستان در دو طرف پیاده رو کیپ به کیپ نظامی با سپر و لباس های محافظ ایستاده. پیاده روی جلوی مجلس کاملا بسته است. همه عابرین به این سوی خیاباون یا به دور زدن مجلس مجبور می شن. یکی بهمون می گه که نرین پشت مجلس اونجا تله است.
دور میدون دور می زنیم . مثل خیلی های دیگه. ضلع جنوب میدون یه مجموعه ای از نظامی ها با باتوم هر مردی با لباس سیاه را می زنن . به یه مرد چهل ساله ای که جلوی ما راه می ره بعد از اینکه دو تا باتوم به پشتش می زنن می گن اون لباس را در بیار. مرد زیر پیراهنی اش را نشون می ده و نظامی بعد از حواله باتوم سوم می گه که از فردا این را نپوشی ها....
سه دور که دور میدوان می زنیم و از شمال تا بالاتر از ایستگاه مترو می ریم گویا قیافه مان یا رفتارمان یا نگاه پرنفرتمان به یادشون مونده. دومین نظامی که به لحن پرخاشجو و تهدیدکننده ای می گه که یه باره دیگه توی میدون ببینمتون مادرتون به عزا می شینه با رفیق وارد مذاکره می شیم . منطقی است که کم کم به سمت خونه بریم. با توجه به بسته بودن مترو و ترافیک شدید این خودش نوعی ادامه یک ساعت و خورده ای راهپیمایی اعتراض امیزمان خواهد بود.
بالاتر از ایستگاه مترو بهارستان وقتی که از تراکم نیروهای نظامی کاسته شده گروه پنجاه شصت نفره ای در سر در یه کوچه ایستاده اند . بهشون ملحق می شیم. جمع کم کم بزرگتر می شه. با هم خبرها و شایعه های راجع به فردا را مرور می کنیم. خانم کناری سر در گوشم می کنه و می گه اروم.و به مردی که کنارمون ایستاده و به دقت به حرفهامون گوش می ده اشاره می کنه و می گه این فاشیسته....
نگاهم به نگاه مرد می افته. و فکر می کنم از امروز و از دیدن این تعداد نفوذی دیگه به هیچ مردی نمی شود اعتماد کرد. تا به زودی زنهای جاسوس هم وارد شوند....یه دقیقه نمی کشد که دو مرد که تا همین لحظه بین مردم ایستاده بودند دست یه پسرک مو بلند را می گیرن و او را به سمت ماشین نظامی حاشیه خیابون می کشن. جمعیت در شوک است. کمتر از چند ثانیه می گذره تا صدای هو و شورش به سمت لباس شخصی هایی که پسرک را دستگیر کرده اند اغاز می شه. گروه بیست نفره ای از گردان ویژه با لباس های سرتا پا سیاهشون به مردم حمله می کنن. بین جمعیت و پسرک فاصله می افته . باتوم از هر طرف روانه است. مردم عقب می کشن. شروع می کنیم به دویدن. مادری با موی سپید گیر می کنه به میله های کنترل ترافیکی که در میانه پیاده رو نصب کرده اند. می افته و سیل جمعیت متوقف نمی شه. می ایستم و داد می زنم خانمه افتاد. کمکش می کنم که بلند شه و رفیقم را همین جا گم می کنم. کم کم شتاب و ترس جمعیت کم می شه عده ای بر می گردن. نگران رفیقم. موبایلها قطعه. خانمی بهم می گه دوستت جلوتر دوید به سمت شمال. تا برسم به انقلاب همین جوری دو سه بار دیگه توی این تجمع ها و تعیقب و گریزها با جماعت همراه می شم. سر انقلاب یه ماشین که ارم اژانس داره جلوی پام ترمز می زنه و می گه بپرین بالا که از این جهنم نجاتتون بدم. به صورتش نگاه می کنم و به یاد این ایمیلهایی که می گه سوار ماشین های خطرناک نشوید می افتم. هنوز به مردم اعتماد دارم. اقاه رنگ نگاهش از مردمه. سوار می شیم با یه خانمی. از طالقانی که رد می شیم و موبایل ها که وصل می شه سعی می کنم رفیق را بگیرم . خیالم خوشه که خارج از در گیریهای است حتما. موبایلش هنوز در دست رس نیست. به معلم که می رسیم موبالش زنگ می خوره. اروم می شم. . گوشی را جواب نمی ده. . دو بار دیگه و رسیدیم به سید خندان که گوشی اش خاموش شده. همه نگرانی عالم توی دلم فوران می کنه. گرفتنش؟ چه کنم؟ چه کنیم؟ به خانواده اش چه جوری اطلاع بدم.....
بدترین لحظه ها است. مستاصلم. نمی دونم چه باید کرد یه ربع بعد زنگ می زنه. با صدای لرزان..... از من جدا که شده کمی جلوتر در یه تجمع کوچیک دیگه یه نظامی به سمتش می یاد و می گه این کثافت امروز بیست بار میدون را دور زده. باتوم به پس گردنش می زنه و می کشدش از پشت به سمت بیرون از جمعیت. مردم اما کوتاه نمی یان. به سمت نظامی شورش می یارن. و از تک بودن لحظه ای نظامی تا قبل از رسیدن نظامی های دیگه استفاده می کنن رفیق را از دستش نجات می دن سوار یه وانت می کنش .....
صدای رفیق کم توانه. می گه که سر گیجه داره و لباسش پاره شده. فکر می کنم اگه مردم نجاتش نداده بودن چی می شد ؟ به اون دو لباس شخصی نفوذی فکر می کنم و به مردمی که خودشون را به خطر انداختن و رفیق را نجات دادن به راننده وانت و راننده اژانسی که از مخصمه بیرون اوردمون و فکر می کنم به مردم می شه اعتماد داشت. مردوم خیلی زیادن. خیلی زیادیم.
از مترو می یاییم بیرون و پشت سر ما کرکره مترو را می کشن پایین.
جمعیت سرگردونی که نمی دونه بدون مترو چه جوری باید بره خونه اضافه می شه با انبوه ادمهایی که اومدن به قصد اعتراض.
اعتراض که نه. وقتی که نمی تونیم دو ثانیه در میدون ، جلوی مترو یا توی پیاده رو های بیاستیم یا حتی سرعتت را کم کنیم در وافع تجمعی نیست . اعتراض ما در دور زدنهای مداوممان، در چندین و چند بار خیابانهای اصلی را بالا وپایین رفتن ، در استفاده از هر فرصتی برای ایستادن و دور هم جمع شدن گروهی خلاصه می شه.
دور میدوان بهارستان در دو طرف پیاده رو کیپ به کیپ نظامی با سپر و لباس های محافظ ایستاده. پیاده روی جلوی مجلس کاملا بسته است. همه عابرین به این سوی خیاباون یا به دور زدن مجلس مجبور می شن. یکی بهمون می گه که نرین پشت مجلس اونجا تله است.
دور میدون دور می زنیم . مثل خیلی های دیگه. ضلع جنوب میدون یه مجموعه ای از نظامی ها با باتوم هر مردی با لباس سیاه را می زنن . به یه مرد چهل ساله ای که جلوی ما راه می ره بعد از اینکه دو تا باتوم به پشتش می زنن می گن اون لباس را در بیار. مرد زیر پیراهنی اش را نشون می ده و نظامی بعد از حواله باتوم سوم می گه که از فردا این را نپوشی ها....
سه دور که دور میدوان می زنیم و از شمال تا بالاتر از ایستگاه مترو می ریم گویا قیافه مان یا رفتارمان یا نگاه پرنفرتمان به یادشون مونده. دومین نظامی که به لحن پرخاشجو و تهدیدکننده ای می گه که یه باره دیگه توی میدون ببینمتون مادرتون به عزا می شینه با رفیق وارد مذاکره می شیم . منطقی است که کم کم به سمت خونه بریم. با توجه به بسته بودن مترو و ترافیک شدید این خودش نوعی ادامه یک ساعت و خورده ای راهپیمایی اعتراض امیزمان خواهد بود.
بالاتر از ایستگاه مترو بهارستان وقتی که از تراکم نیروهای نظامی کاسته شده گروه پنجاه شصت نفره ای در سر در یه کوچه ایستاده اند . بهشون ملحق می شیم. جمع کم کم بزرگتر می شه. با هم خبرها و شایعه های راجع به فردا را مرور می کنیم. خانم کناری سر در گوشم می کنه و می گه اروم.و به مردی که کنارمون ایستاده و به دقت به حرفهامون گوش می ده اشاره می کنه و می گه این فاشیسته....
نگاهم به نگاه مرد می افته. و فکر می کنم از امروز و از دیدن این تعداد نفوذی دیگه به هیچ مردی نمی شود اعتماد کرد. تا به زودی زنهای جاسوس هم وارد شوند....یه دقیقه نمی کشد که دو مرد که تا همین لحظه بین مردم ایستاده بودند دست یه پسرک مو بلند را می گیرن و او را به سمت ماشین نظامی حاشیه خیابون می کشن. جمعیت در شوک است. کمتر از چند ثانیه می گذره تا صدای هو و شورش به سمت لباس شخصی هایی که پسرک را دستگیر کرده اند اغاز می شه. گروه بیست نفره ای از گردان ویژه با لباس های سرتا پا سیاهشون به مردم حمله می کنن. بین جمعیت و پسرک فاصله می افته . باتوم از هر طرف روانه است. مردم عقب می کشن. شروع می کنیم به دویدن. مادری با موی سپید گیر می کنه به میله های کنترل ترافیکی که در میانه پیاده رو نصب کرده اند. می افته و سیل جمعیت متوقف نمی شه. می ایستم و داد می زنم خانمه افتاد. کمکش می کنم که بلند شه و رفیقم را همین جا گم می کنم. کم کم شتاب و ترس جمعیت کم می شه عده ای بر می گردن. نگران رفیقم. موبایلها قطعه. خانمی بهم می گه دوستت جلوتر دوید به سمت شمال. تا برسم به انقلاب همین جوری دو سه بار دیگه توی این تجمع ها و تعیقب و گریزها با جماعت همراه می شم. سر انقلاب یه ماشین که ارم اژانس داره جلوی پام ترمز می زنه و می گه بپرین بالا که از این جهنم نجاتتون بدم. به صورتش نگاه می کنم و به یاد این ایمیلهایی که می گه سوار ماشین های خطرناک نشوید می افتم. هنوز به مردم اعتماد دارم. اقاه رنگ نگاهش از مردمه. سوار می شیم با یه خانمی. از طالقانی که رد می شیم و موبایل ها که وصل می شه سعی می کنم رفیق را بگیرم . خیالم خوشه که خارج از در گیریهای است حتما. موبایلش هنوز در دست رس نیست. به معلم که می رسیم موبالش زنگ می خوره. اروم می شم. . گوشی را جواب نمی ده. . دو بار دیگه و رسیدیم به سید خندان که گوشی اش خاموش شده. همه نگرانی عالم توی دلم فوران می کنه. گرفتنش؟ چه کنم؟ چه کنیم؟ به خانواده اش چه جوری اطلاع بدم.....
بدترین لحظه ها است. مستاصلم. نمی دونم چه باید کرد یه ربع بعد زنگ می زنه. با صدای لرزان..... از من جدا که شده کمی جلوتر در یه تجمع کوچیک دیگه یه نظامی به سمتش می یاد و می گه این کثافت امروز بیست بار میدون را دور زده. باتوم به پس گردنش می زنه و می کشدش از پشت به سمت بیرون از جمعیت. مردم اما کوتاه نمی یان. به سمت نظامی شورش می یارن. و از تک بودن لحظه ای نظامی تا قبل از رسیدن نظامی های دیگه استفاده می کنن رفیق را از دستش نجات می دن سوار یه وانت می کنش .....
صدای رفیق کم توانه. می گه که سر گیجه داره و لباسش پاره شده. فکر می کنم اگه مردم نجاتش نداده بودن چی می شد ؟ به اون دو لباس شخصی نفوذی فکر می کنم و به مردمی که خودشون را به خطر انداختن و رفیق را نجات دادن به راننده وانت و راننده اژانسی که از مخصمه بیرون اوردمون و فکر می کنم به مردم می شه اعتماد داشت. مردوم خیلی زیادن. خیلی زیادیم.
3 comments:
تا حالاهم خیلی کارها کردیم حتی اگه خیلی زیاد هم نباشیم.مواظب خودتون و همدیگه باشید
دوستان عزیزی که تو کار ریاضیات، منطق، اقتصاد، علوم کامپیوتر، فیزیک، و غیره هستید. لطفا فکر کنید و سریعا یک راه حل برای مشکل تجمعات داخل ایران پیدا کنید. این موضوع رو جدی بگیرین لطفا. این مساله شماست، نشون بدید که چیزهایی به درد بخور هم بلدید! لطفا این مطلب رو تو بالاترین بزارید
یکی از مشکلات بسیار جدی که در راه راهپیمایهای مسالمت آمیز مردم وجود دارد این است که ماموران مسلح دولتی همزمان با دیگران از مکان و زمان راهپیماییها خبر دار میشوند و با حضور زود هنگام در محل مورد نظر از تشکیل هسته اولیه این تجمعات جلوگیری میکنند. سوالی که مطرح میشود این است که چه راه حلی برای این مشکل وجود دارد. من متخصص نظریه بازیها نیستم اما فکر میکنم که بشود یک استراتژی پیدا کرد که امکان تشکیل تجماتی با تعداد قابل توجهی از مردم رو بده. صورت مساله اینه: فرض کنید پانصد هزار نفر میخواند در جائی، مهم نیست کجا مثلا در یکی از میادین تهران، تجمع کنند. فرض کنید صد هزار نفر نیروی ضد شورش هم وجود داره. مردم چه جوری رفتار کنند که در یکی از میادین حدود صد هزار نفر بتونند تجمع کنند؟ برای اینکه موضوع روشن بشه استراتژی زیر رو در نظر بگیریید:
فرض کنید که مردم قرار است ساعت ۴ بعد از ظهر در میدان انقلاب جمع بشن. حالا قرار میزاریم که هرکسی بره در اولین میدونی که در فاصله حد اکثر ۵ کیلومتری میدون انقلاب است تجمع کنه و وقتی که تعداد تجمع کنندگان به مثلا ۱۰۰ نفر رسید به میدون نزدیکتر حرکت کنند. و قرار میزاریم که اگر کسی به مانع برخورد کرد(مثلا پلیس ضد شورش یا...) راهش رو کجع کنه ولی عقب نره. در این صورت چه اتفاقی میافتد؟ به نظر من امکان اینکه تعداد قابل توجهی از مردم بتونن در یک جا همدیگر رو پیدا کنند بسیار زیاد است. شما فکر کنید چرا و ببینین آیا استراتژیهای بهتری پیدا میکنید؟
مردممون خیلی بزرگن
با دل های بزرگ
با دست های بزرگ
و .. با امیدهای بزرگ
مفتخرم به بزرگی مردم سرزمینم
به شجاعتشون و به غیرتشون
و مثل همیشه می بالم به سرزمینم با همه داشته هاش و نداشته هاش .. و به مردم بزرگ سرزمینم
و الان در من ملغمه حسی هست از دلهره دیروز خودم و جسارت دیروز تو و غبطه ای که ای کاش من هم به محکمی و جسوری دخترکی بشم که در کنار من قدم بر می داشت
دیروز قدم های لرزون من از قدم های محکم تو جون می گرفت و امروز می دونم که بار بعدی نوبت منه که جسور و محکم کنار بقیه جلو برم برای رها کردن هموطنی که مثل دیروز من گرفتار دست نا اهلی شده .. و کمک من و تو و همه آدمای بزرگ مملکتمون رو می طلبه که بتونه بازم فردا روز کنار اونهای دیگه قد علم کنه برای ترسیم گوشه ای از تصویر دلنشین فرداهای بهتر
(رفیق)
Post a Comment