توی مسیر وقتی از راننده می پرسم که می دونه مسجد قبا کجاست معلوم می شه هر چهار نفر داخل تاکسی قصد داریم به مسجد بریم. هنوز نیم ساعت تا شروع مراسم هست ترافیک داخل شریعتی عملا خیابون را قفل کرده. رفیق می گه سر همت تعداد زیادی لباس شخصی و نیروی انتظامی ایستاده و ترافیک توی اون مسیر هم خیلی زیاده. پیاده راه می افتم به سمت حسینه ارشاد. خیابان قبا و کوچه های بالاتر را یه گروه سرباز وظیفه بسته اند سر بهشت اسا می ایستیم. با یه گروه دیگه ای . نزدیک صد و پنجاه تا هستیم. زمان حول و حوش شش و نیمه. دوستی که اونجا می بینیم میگه که ساعت شش به راحتی وارد مسجد شده و این بگیر و ببندها داره تازه اتفاق می افته. داریم همین جوری فکر می کنیم چه جوری بریم توی مسجد که یه گروه نظامی سوار به موتور می ریزن توی پیاده رو. سرعتشون را کم می کنن و باتومها شون را بالا می گیرن. صدای گاز موتورها، تعداد زیاد موتور سوارها و باتومهایی که فرود می یاد ارامش چند دقیقه قبل پیاده رو را بهم می زنه. می پیچیم توی یه کوچه و به همراه سیل ادمها راه می افتیم به سمتی که مسجد هست. امیدوار نیستیم که راه باز باشه. فکر می کنیم سر چهار راه بعدی یا کوچه بعدی گروه دیگه ای نظامی بهمون حمله می کنن.
با ناامیدی می رسیم به مسجد. یه گروه زیاد ادم دم مسجد ایستاده اند بهشون ملحق می شیم. دعوتمون می کنن به نشستن. مردم دستهاشون بالا است با علامت پیروزی. سکوت می کنن. گاه و بیگاه صدای الله اکبر ، یا حسین میر حسین تعداد زیاد ادمها را به رخ می کشه. این اولین باری است که در این سری اعتراضها در یه تجمع با مجوز که حق ایستادن داریم شرکت می کنم و می تونم هم صدا با جمعیت بشم. حس گرمی توی دلم می پیچه.
پسر بهشتی می یاد و مردم دعوت به سکوتت می کنن و برای اولین بار سکوت نسبی برقرار می شه. یه چیزهایی می گن که با توجه به اینکه بلندگویی در کار نیست ما که نمی شنویم. برامون یکی از اون وسطها داد می زنه که اقای موسوی توی ترافیک گیر کرده و نمی تونن بیان. عده ای از توی مسجد و جمعیت هی جابجا می شن. مردم هی بهم می گن که بمونن و هنوز کسی از جمع جدا نشه. با توجه به موقعیت مسجد که توی کوچه فرعی است مردم از اینکه تعدادشون کم بشه و مورد حمله قرار بگیرن می ترسن. نسبت به دوربینهایی که از گوشه و کنار فیلم برداری می کنن خیلی حساسن .پسری از دیوار خونه روبرویی مسجد بالا می ره و از داخل کارتونی که ظاهرا گوشه تراس ، رو به جمعیت افتاده یه دوربین می کشه بیرون. همون بالا می کوبه اش به دیوار و خوردش می کنه. مردم براش دست می زنن و سریع صدای تشویق به صدای الله اکبر تبدیل می شه...
ساعت حوالی هفت و نیم است . دوباره و این بار با یه بلند گوی وانتی اقای بهشتی می یاد توی جمع و باز هم از همه تشکر می کنه و اعلام می کنه که میر حسین نمی تونه خودش را به جمع برسونه و معذرت خواهی می کنه. با میر حسین تماس می گیرن و شروع می کنه تلفنی برای ما ها صحبت کردن. نویزی که موبایل روی بلند گو می اندازه شنیدن حرفهاش را سخت می کنه. در همین حال و احوال که در تلاشن صدای میر حسین خوب بشه کروبی به طرف مسجد قبا می یاد. مردم شعار می دن کروبی زنده باد موسوی پاینده باد. کروبی توی جمع نمی یاد و واسه جمع صحبت نمی کنه. کم کم نزدیک ساعت هشت می شه. نیروهای انتظامی که از شمال هی به سمت مردم می یان و حلقه را بسته تر می کنن ختم تجمع را اعلام می کنن. راه می افتیم به سمت جنوب. جمعیت زیاده. وقتی راه می افتیم می فهمم. از پسر کناری می پرسم چند نفر تخمینته. می گه ده هزار ؟ پانزده هزار؟ گاه وبیگاه الله اکبر می گیم. جمعیت ارومه. نیروی انتظامی داره اسکورتمون می کنه. یه دفعه جمیعت متوقف می شه. من جلوی صف نیستم نمی بینم که چه خبره ولی چند دقیقه بعد شروع می کنن به دویدن. از جنوب لباس سیاه های نطامی به سمت مردم حمله کردن. جمعیت زیاده. کوچه باریکه. فرار امکان نداره. نیروهای انتظامی از پشت می یان به وساطتت که راه را باز کنین و مردم را نزنین . لباس سیاه ها که چند دقیقه ای اروم شده بودن باز حمله می کنن. نیروی انتظامی که کنار ما ایستاده بهمون می گه "تو را خدا وای نسین اینجا می کشنتون. برین خونه مردم." مردم توی کوچه ها در خونه هاشون بازه. می ریم دم در یه خونه و همون جا به این یورش که شبیه حمله فیلها است نگاه می کنیم. لباس سیاه ها که رد می شن نیروهای انتظامی می یان و می گن که سریع راه بیافتین از اینجا برین. توی خیابون قبا جلوی پام یه خانم پنجاه و خورده ای ساله می افته. صداش در نمی یاد. اروم و زیر لب می گه" پاهام قفل کرد. پسره را بردن. نتونیتسم کاری بکینم."می خوابونیمش و بهش اب می دیم. اب نبات گوشه کیفم را بهش می دم که بمکه. یه پرایدی که همون جا پارک کرده می گه بیارینش توی ماشین من. امن تره......
طبق معمول همیشه اولین کار بعد از بیرون اومدن از مهلکه چک کردن عزیران است. م می گه که راه بسته بوده . ساعت هفت همه خیابونهای منتهی به قبا بسته بوده . مردم توی شریعتی تجمع کرده ان. می زنن شون و به سمت جنوب متفرقشون می کنن. به همت که می رسن از چند طرف بهشون حمله می شه مجبور می شن فرار کنن توی یه کوچه که یه جورایی بن بست بوده. نظامی ها سر کوچه تفنگ را نشونه گرفتن بهشون و تهدید کردن که بیان سریع بیرون. وقتی که تهدیدجواب نداده گاز اشک اور به سمتشون شلیک کردن. بعد از خوردن چند تا گاز در فاصله های بسیار نزدیک بالاخره می تونن فرار کنن . م می گفت همه کوچه های اون اطراف همین صحنه ها بود . پر از دود و ترس .
با ناامیدی می رسیم به مسجد. یه گروه زیاد ادم دم مسجد ایستاده اند بهشون ملحق می شیم. دعوتمون می کنن به نشستن. مردم دستهاشون بالا است با علامت پیروزی. سکوت می کنن. گاه و بیگاه صدای الله اکبر ، یا حسین میر حسین تعداد زیاد ادمها را به رخ می کشه. این اولین باری است که در این سری اعتراضها در یه تجمع با مجوز که حق ایستادن داریم شرکت می کنم و می تونم هم صدا با جمعیت بشم. حس گرمی توی دلم می پیچه.
پسر بهشتی می یاد و مردم دعوت به سکوتت می کنن و برای اولین بار سکوت نسبی برقرار می شه. یه چیزهایی می گن که با توجه به اینکه بلندگویی در کار نیست ما که نمی شنویم. برامون یکی از اون وسطها داد می زنه که اقای موسوی توی ترافیک گیر کرده و نمی تونن بیان. عده ای از توی مسجد و جمعیت هی جابجا می شن. مردم هی بهم می گن که بمونن و هنوز کسی از جمع جدا نشه. با توجه به موقعیت مسجد که توی کوچه فرعی است مردم از اینکه تعدادشون کم بشه و مورد حمله قرار بگیرن می ترسن. نسبت به دوربینهایی که از گوشه و کنار فیلم برداری می کنن خیلی حساسن .پسری از دیوار خونه روبرویی مسجد بالا می ره و از داخل کارتونی که ظاهرا گوشه تراس ، رو به جمعیت افتاده یه دوربین می کشه بیرون. همون بالا می کوبه اش به دیوار و خوردش می کنه. مردم براش دست می زنن و سریع صدای تشویق به صدای الله اکبر تبدیل می شه...
ساعت حوالی هفت و نیم است . دوباره و این بار با یه بلند گوی وانتی اقای بهشتی می یاد توی جمع و باز هم از همه تشکر می کنه و اعلام می کنه که میر حسین نمی تونه خودش را به جمع برسونه و معذرت خواهی می کنه. با میر حسین تماس می گیرن و شروع می کنه تلفنی برای ما ها صحبت کردن. نویزی که موبایل روی بلند گو می اندازه شنیدن حرفهاش را سخت می کنه. در همین حال و احوال که در تلاشن صدای میر حسین خوب بشه کروبی به طرف مسجد قبا می یاد. مردم شعار می دن کروبی زنده باد موسوی پاینده باد. کروبی توی جمع نمی یاد و واسه جمع صحبت نمی کنه. کم کم نزدیک ساعت هشت می شه. نیروهای انتظامی که از شمال هی به سمت مردم می یان و حلقه را بسته تر می کنن ختم تجمع را اعلام می کنن. راه می افتیم به سمت جنوب. جمعیت زیاده. وقتی راه می افتیم می فهمم. از پسر کناری می پرسم چند نفر تخمینته. می گه ده هزار ؟ پانزده هزار؟ گاه وبیگاه الله اکبر می گیم. جمعیت ارومه. نیروی انتظامی داره اسکورتمون می کنه. یه دفعه جمیعت متوقف می شه. من جلوی صف نیستم نمی بینم که چه خبره ولی چند دقیقه بعد شروع می کنن به دویدن. از جنوب لباس سیاه های نطامی به سمت مردم حمله کردن. جمعیت زیاده. کوچه باریکه. فرار امکان نداره. نیروهای انتظامی از پشت می یان به وساطتت که راه را باز کنین و مردم را نزنین . لباس سیاه ها که چند دقیقه ای اروم شده بودن باز حمله می کنن. نیروی انتظامی که کنار ما ایستاده بهمون می گه "تو را خدا وای نسین اینجا می کشنتون. برین خونه مردم." مردم توی کوچه ها در خونه هاشون بازه. می ریم دم در یه خونه و همون جا به این یورش که شبیه حمله فیلها است نگاه می کنیم. لباس سیاه ها که رد می شن نیروهای انتظامی می یان و می گن که سریع راه بیافتین از اینجا برین. توی خیابون قبا جلوی پام یه خانم پنجاه و خورده ای ساله می افته. صداش در نمی یاد. اروم و زیر لب می گه" پاهام قفل کرد. پسره را بردن. نتونیتسم کاری بکینم."می خوابونیمش و بهش اب می دیم. اب نبات گوشه کیفم را بهش می دم که بمکه. یه پرایدی که همون جا پارک کرده می گه بیارینش توی ماشین من. امن تره......
طبق معمول همیشه اولین کار بعد از بیرون اومدن از مهلکه چک کردن عزیران است. م می گه که راه بسته بوده . ساعت هفت همه خیابونهای منتهی به قبا بسته بوده . مردم توی شریعتی تجمع کرده ان. می زنن شون و به سمت جنوب متفرقشون می کنن. به همت که می رسن از چند طرف بهشون حمله می شه مجبور می شن فرار کنن توی یه کوچه که یه جورایی بن بست بوده. نظامی ها سر کوچه تفنگ را نشونه گرفتن بهشون و تهدید کردن که بیان سریع بیرون. وقتی که تهدیدجواب نداده گاز اشک اور به سمتشون شلیک کردن. بعد از خوردن چند تا گاز در فاصله های بسیار نزدیک بالاخره می تونن فرار کنن . م می گفت همه کوچه های اون اطراف همین صحنه ها بود . پر از دود و ترس .
0 comments:
Post a Comment