Saturday, June 27, 2009

ساعت هفت و دو دقیقه می رسیم دم حوض پارک لاله. قرار تجمع به دعوته مادران داغداره. از روبرو یه جمعیت از زنان دارن به سمت ما می یان. همراه ما یه گروه نظامی هم داره به سمت جمعیت می ره. با بی سیم دارن صحبت می کنن: "نیرو ها را جمع کنین. بزنین متفرقشون کنین". ما به گروه زنان می پیوندیم و نظامی ها با باتوم متفرقمون می کنن. جمعیت که شاید هنوز فقط حول وحوش صد نفر باشه مقاومت می کنه. خانمها سعی می کنن در بین ضربه های باتوم اعتراض کنن که اینجا پارکه و ایستادنشون یا راه رفتنشون هیچ جرمی نیست. حرفشون بین ضربه های باتوم قطع می شه. می زنن.... می زنن. مادرهایی هم سن مادرهای ما را. کاری از دستمون بر نمی یاد بجز اینکه سعی کنیم اون چند مادری که هنوز ایستاده ان و به شدت کتک می خورن را به زور بکشونیمشون که همراه جمعیت بشن.... نیروی انتظامی تعقیبمون می کنه. فحش می ده و گاه و بیگاه ضربه های بی رحمی حواله می کنه. دو دوربین فیلم برداری و یه عکاس دایم داره از جمعیت کوچک مادران داغدار عکس و فیلم می گیرن.به یه چند راهی فرعی تر که می رسیم نیروی نظامی می ریزه وسط گروه و گروه را می شکونه. می گه هر کی بره یه سمت. برای اولین بار می ترسم وقتی که می بینم یه گروه پنجاه تایی لباس شخصی می ریزن دور 10 تا از این مادران. یک سرباز می زنه به پام و می گه برو تا سیر کتک نخوردی... کشیده می شم به بیرون پارک و هیچ نمی دونم که جه بر سر بقیه می یاد. خشم داره خفه ام می کنه. کل اعتراض پنج دقیقه هم نشده....تصمیم می گیریم دور پارک بچرخیم . تخمین دقیقی از تعداد نیروها نداریم . هفت هزار هشت هزار ده هزار...... برای صد زن ، صد مادر ، این تعداد نیرو. این مقدارظلم..........


2 comments:

Anonymous said...

بغض کردم. کمی مانده تا به گریه برسم.

Anonymous said...

بغض کردم. کمی مانده تا به گریه برسم.