Sunday, June 21, 2009

اینجا تهران.
ساعت نه و جهل دقیقه.
توی محله خلوت ما صدای الله اکبرها کم کم بلند می شه.
روی پشت بام تاریک ایستاده ام . صدای همسایه ها بلند است . توی تاریکی ایستاده ام و گوش می دم. بی صدا. نمی تونم . نمی تونم داد بزنم و بگم الله اکبر. یادم نمی یاد خدا را هیچ قت به این نام و این هدف خونده باشم. نفس عمیق می کشم و اروم زمزمه می کنم الله اکبر..... بلند تر می شه صدام و بلند تر.... صدای همسایه از اون سو جوابم را می ده. صداهامون متحد می شه و نظم می گیره....
ساعت ده و پنجاه دقیقه است الان. کم کم صدا ها اروم می شه. و ما بقی سکوت همیشگی شب .
هجده ساله که در این محله زندگی کرده ایم. بجز معدودی بقیه را حتی به قیافه هم نمی شناسم. حالا در این تاریکی شنیدن و شرکت کردن در فریاد جمعی حس وابستگی و ارامش داره. دونستن اینکه دیگرانی در کنار تو زندگی می کنن که مشابه تو فکر می کنن.

4 comments:

ریحانه said...

منم دیشب شبیه این حس غریب رو تجربه کردم ..

بغض داشتم در میانهء الله و اکبرهام
نیم بغض حس زشت کینه و نیم بغض حس قشنگ همدلی و رهایی

Anonymous said...

برگشتی؟ ایول!

mona said...

اولین بار نیست که اینجا رو می خونم اما اولین باره که کامنت میگذارم خواهرم هر شب زنگ کی رنه و دقیقا ار همین حسی حرف می زنه که شما دارید منم مدام بهش میگم نیای یه وقتی! اما الان که اینجا رو خوندم حس کردم کاش اونا هم بدند، شاید اگه بیشتر بودیم یه کاری میشد کرد شاید!

Anonymous said...

هر ایرانی خارج از کشور میتونه سفیر مردم ایران باشه و تاثیر فشار بین المللی بر حکومت ایران میتونه در حد فشار داخلی موثر باشه. برگشتن به ایران در این شرایط بیشتر احساسیه تا عقلانی.