Thursday, July 09, 2009

سرودهای کوهستان ما

کاش که این روزها را بسراین. درد، نفرت، خشم، کینه و امید این روزها. امید این روزها.
کاش این روزها را بسراین و ما بخونیم، سالها توی کوه و دشت و سفر یاد این روزها با سرودها دهن به دهن ، یاد به یاد باقی بمونه.

مرسی از بچه هایی که این کار را شروع کرده اند.گوش کنید

ما همه با هم هستیم

چهار بود که از متروی دروازه شمیران بیرون می یاییم.با چند تا ادم بیربط که معلومه اصلا نمی دونن که هیجده تیر چیه و قراره چی بشه.
وضع توی خیابون هم یه چیزی توی این مایه ها است. نه از پلیس و نیروی انتظامی خبری است . نه از ادمها.
توی میدون فردوسی مجموعه چندین تا ماشین و تعداد بیست سی تا نیروی انتظامی وتعداد مشابهی لباس شخصی امیدوارمون می کنه که فقط ما نیستیم که امروز را جدی گرفتیم.
توی پارک دانشجو مردم نشستن دارن شطرنج بازی می کنن، یه گوشه دختری با پسری روی نیمکت قرار گذاشته.عده زیادی پسر جوون روی نیمت ها ولون.. پارک مثل هر روزشه.
از چهار راه تا وصال نیرو هست ادم هم زیاده ولی هنوز همه چیز بوی انتظار می ده. ادمها متفرقن و نیروهای مسلح گوش بزنگ. به وصال که می رسیم می گیم بریم یه میلک شیک اخر را بزنیم قبل از شهادت.
پول را که می دیم صدای فریاد ها بلند می شه: الله اکبر . میلک شیک نخورده می یام بیرون و کرکره های مغازه هم می یاد پایین . نیروهای مسلح که می رسن به ماهای نیمه تماشاچی و باقی مونده تظاهرات چی ها رحم نمی کنن .حتی پیرمرد دست فروشی که سالها است جلوی کافه فرانسه خرت و پرت می فروشه را هم به یه لگد فرغون زردالوش را می کج می کنن و امر به متفرق شدن می دن. راه می افتیم سمت انقلاب .از اینجا به بعد فضا متشنجه .......
چی بگم ؟ یعنی انتظار دارین بشینم دونه دونه خشونتهایی که دیدم تعریف کنم. یا هر بار فرار هامون را؟ یا هر برگشت دوباره؟ بگم که چند بار دور میدون انقلاب زدیم؟ تا جمالزده و چهار راه ولی عصررفتیم و برگشیتم؟ بگم دیدن زن حامله ای که شکمش کاملا برامده بود و زیر ضربه باتوم بود اصلا صحنه خوبی نیست؟ یا از درد پاشیده شدن اسپری فلفل توی دوسانتی چشم بگم بخاطر اینکه داشتیم الله اکبر می گفتیم ؟یا از اون پسر تی شرت سورمه ای بگم که داشت با ما قدم می زد و چند دقیقه بعدش ریختن دورش و بردن؟ از همه ادمهایی که امروز دیدم که بردن؟یا از خشمی بگم که توی صدام موج می زد وقتی که تونستیم نذاریم اون اقاه سیاه مسنه را با خودش ببرن. که من بهش چسبیده بودم و می گفتم پدرمه. ولش کنین..... از تظاهرات کردن و شعار دادن با جمع بگم؟ از اینکه طول وصال را از انقلاب تا بلوار شعار دادیم؟ یا توی جمالزاده تونستیم یه تعداد خوبی دور هم جمع شیم و شعار بدیم و گاز اشک اور بخوریم؟..... از چی باید بگم؟برای چی باید بگم؟مگه اخه اینها از ذهن من می ره که باید اینجا بریزمش بیرون؟ مگه امروز که از جلوی نرده های دانشکده و بعد از جلوی سر درپنجاه تومنی رد شدم یه ذره از این درد ده ساله که هر هجده تیر خفه می کنه چیزی کم شده بود؟ مگه توی صدای تو که هر هجده تیر بهم از هر کجای دنیا که باشی زنگ می زنی چیزی توی این ده سال تغییر کرده که بوی فراموشی بده....
شاید می نویسم برای اینکه ساعت سه و نیم شبه و من بعد از اینکه چهارو نیم ساعت توی خیابونها راه رفتم ،دویدم ،فرار کردم شعار دادم بعد از اینکه تا جون داشتم با هم محله ایمهامون ساعت ده الله اکبرو مرگ بر دیکتاتور گفتم، بعد از اینکه به رسم این شبها رفتم یه دور دم اوین یه کم ایستادم و به این خانواده های منتظر و نگران میوه ای چای گرمی بیسکویتی تعارف کردم، الان دو ساعته نشستم روبروی این صفحه و فکر می کنم که چرا امروز اینقدر متفاوت از هر روز بود. چی شد که بغضم که در همه این هفت روز خفه ام می کرد نا پدید شد......
بذار بی بی سی و صدای امریکا و هر جای دیگه هر چی می خوان بگن من که می دونم ما خیلی بودیم . من که می دونم امروز یه عالمه ادم از هر تیپ و قشری بود. من که خودم به هزارتاشون نگاه همدلی رد وبدل کردم. با کلی شون کتک خوردم و گاز اشک اور . با دو هزار تاشون شعار دادم " ما همه با هم هستیم" . برای خیلی هاشون که توی ماشین بودن و بوق می زدن علامت پیروزی بالا بردم.....
امروزبعد از ده سال بغض لعنتی من رفت پایین . من امروز فهمیدم که خیلی ها هستیم که نمی خواهیم نا امید بشیم. که نمی خواهیم یادمون بره. نمی خواهیم کوتاه بیایم. که هستیم. بهمین سادگی و بهمین سادگی من بسیار خسته ولی امیدوارم .


Wednesday, July 08, 2009

تقویم ساعت روی هیژده مونده
از ده سال پیش تا حالا

Monday, June 29, 2009

+

"گور پدرش كه شوراي نگهبان تائيد كرد يا نكرد . ما خوب مي دانستيم قرار نيست هيچ شورايي توي اين حكومت ، پشت مان باشد . نمي دانستيم ؟ مي دانستيم و رفتيم توي خيابان ها ، مي دانستيم و كتك خورديم ، مي دانستيم و مرديم . ديگر دير است براي پا پس زدن . اگر كوتاه بياييم خدا مي داند چه بلايي مي آورند سر موسوي ، زنداني ها ، روشنفكر ها . بعد از اين مي كشند بي آن كه بفهميم ، زنداني مي كنند ، بي آن كه بشنويم .
دست برداريد از اين جملهء خسته و غمگين ِ « ديگر تمام شد ! »
براي من خرداد تمام نمي شود . اين روزها و اين خيابان ها تمام نمي شود . من يادم نمي رود . من تا آخر دنيا يادم نمي رود ما را به وسعت تمام وليعصر ، به وسعت تمام تهران ، اين همه سبز ، اين همه اميدوار .
من تا آخر دنيا فرياد « ندا نترس » را يادم نمي رود . فرياد آدم هايي كه باور نمي كردند يكي جلوي چشم شان ، اين همه بيهوده بميرد ، تمام شود . من تا آخر دنيا يادم نمي رود جلوي چشم هاي ترسيده و نگرانم ، يكي را بيندازند روي آسفالت خيابان ، يكي را با خودشان ببرند و ما ، همهء ما ، حتي توان فرياد زدن ، گريستن نداشته باشيم .
من يادم نمي رود خيابان ها را اين همه وحشت زده . يادم نمي رود ما را اين همه بي پناه ، اين همه بي دفاع ، اين همه حتي از ترس فرياد نزده .
بعد از اين خرداد ها آبستن اتفاق هاي بزرگند . بعد از اين سال ها ، هر روزش خرداد است" .


پی نوشت: بعد از روزهای زیادی که گیج بودم و گم، امروز روشنم. می دونم که باید انرژی ام را و امیدم را نگه دارم....... امروز کارگاه را راه می اندازیم.
دوباره بوی چوب توی خونه می پیچه. و هزار چیز دیگه ای که این روزها در من زنده شد که خاموش نخواهد شد....

Sunday, June 28, 2009

توی مسیر وقتی از راننده می پرسم که می دونه مسجد قبا کجاست معلوم می شه هر چهار نفر داخل تاکسی قصد داریم به مسجد بریم. هنوز نیم ساعت تا شروع مراسم هست ترافیک داخل شریعتی عملا خیابون را قفل کرده. رفیق می گه سر همت تعداد زیادی لباس شخصی و نیروی انتظامی ایستاده و ترافیک توی اون مسیر هم خیلی زیاده. پیاده راه می افتم به سمت حسینه ارشاد. خیابان قبا و کوچه های بالاتر را یه گروه سرباز وظیفه بسته اند سر بهشت اسا می ایستیم. با یه گروه دیگه ای . نزدیک صد و پنجاه تا هستیم. زمان حول و حوش شش و نیمه. دوستی که اونجا می بینیم میگه که ساعت شش به راحتی وارد مسجد شده و این بگیر و ببندها داره تازه اتفاق می افته. داریم همین جوری فکر می کنیم چه جوری بریم توی مسجد که یه گروه نظامی سوار به موتور می ریزن توی پیاده رو. سرعتشون را کم می کنن و باتومها شون را بالا می گیرن. صدای گاز موتورها، تعداد زیاد موتور سوارها و باتومهایی که فرود می یاد ارامش چند دقیقه قبل پیاده رو را بهم می زنه. می پیچیم توی یه کوچه و به همراه سیل ادمها راه می افتیم به سمتی که مسجد هست. امیدوار نیستیم که راه باز باشه. فکر می کنیم سر چهار راه بعدی یا کوچه بعدی گروه دیگه ای نظامی بهمون حمله می کنن.
با ناامیدی می رسیم به مسجد. یه گروه زیاد ادم دم مسجد ایستاده اند بهشون ملحق می شیم. دعوتمون می کنن به نشستن. مردم دستهاشون بالا است با علامت پیروزی. سکوت می کنن. گاه و بیگاه صدای الله اکبر ، یا حسین میر حسین تعداد زیاد ادمها را به رخ می کشه. این اولین باری است که در این سری اعتراضها در یه تجمع با مجوز که حق ایستادن داریم شرکت می کنم و می تونم هم صدا با جمعیت بشم. حس گرمی توی دلم می پیچه.
پسر بهشتی می یاد و مردم دعوت به سکوتت می کنن و برای اولین بار سکوت نسبی برقرار می شه. یه چیزهایی می گن که با توجه به اینکه بلندگویی در کار نیست ما که نمی شنویم. برامون یکی از اون وسطها داد می زنه که اقای موسوی توی ترافیک گیر کرده و نمی تونن بیان. عده ای از توی مسجد و جمعیت هی جابجا می شن. مردم هی بهم می گن که بمونن و هنوز کسی از جمع جدا نشه. با توجه به موقعیت مسجد که توی کوچه فرعی است مردم از اینکه تعدادشون کم بشه و مورد حمله قرار بگیرن می ترسن. نسبت به دوربینهایی که از گوشه و کنار فیلم برداری می کنن خیلی حساسن .پسری از دیوار خونه روبرویی مسجد بالا می ره و از داخل کارتونی که ظاهرا گوشه تراس ، رو به جمعیت افتاده یه دوربین می کشه بیرون. همون بالا می کوبه اش به دیوار و خوردش می کنه. مردم براش دست می زنن و سریع صدای تشویق به صدای الله اکبر تبدیل می شه...
ساعت حوالی هفت و نیم است . دوباره و این بار با یه بلند گوی وانتی اقای بهشتی می یاد توی جمع و باز هم از همه تشکر می کنه و اعلام می کنه که میر حسین نمی تونه خودش را به جمع برسونه و معذرت خواهی می کنه. با میر حسین تماس می گیرن و شروع می کنه تلفنی برای ما ها صحبت کردن. نویزی که موبایل روی بلند گو می اندازه شنیدن حرفهاش را سخت می کنه. در همین حال و احوال که در تلاشن صدای میر حسین خوب بشه کروبی به طرف مسجد قبا می یاد. مردم شعار می دن کروبی زنده باد موسوی پاینده باد. کروبی توی جمع نمی یاد و واسه جمع صحبت نمی کنه. کم کم نزدیک ساعت هشت می شه. نیروهای انتظامی که از شمال هی به سمت مردم می یان و حلقه را بسته تر می کنن ختم تجمع را اعلام می کنن. راه می افتیم به سمت جنوب. جمعیت زیاده. وقتی راه می افتیم می فهمم. از پسر کناری می پرسم چند نفر تخمینته. می گه ده هزار ؟ پانزده هزار؟ گاه وبیگاه الله اکبر می گیم. جمعیت ارومه. نیروی انتظامی داره اسکورتمون می کنه. یه دفعه جمیعت متوقف می شه. من جلوی صف نیستم نمی بینم که چه خبره ولی چند دقیقه بعد شروع می کنن به دویدن. از جنوب لباس سیاه های نطامی به سمت مردم حمله کردن. جمعیت زیاده. کوچه باریکه. فرار امکان نداره. نیروهای انتظامی از پشت می یان به وساطتت که راه را باز کنین و مردم را نزنین . لباس سیاه ها که چند دقیقه ای اروم شده بودن باز حمله می کنن. نیروی انتظامی که کنار ما ایستاده بهمون می گه "تو را خدا وای نسین اینجا می کشنتون. برین خونه مردم." مردم توی کوچه ها در خونه هاشون بازه. می ریم دم در یه خونه و همون جا به این یورش که شبیه حمله فیلها است نگاه می کنیم. لباس سیاه ها که رد می شن نیروهای انتظامی می یان و می گن که سریع راه بیافتین از اینجا برین. توی خیابون قبا جلوی پام یه خانم پنجاه و خورده ای ساله می افته. صداش در نمی یاد. اروم و زیر لب می گه" پاهام قفل کرد. پسره را بردن. نتونیتسم کاری بکینم."می خوابونیمش و بهش اب می دیم. اب نبات گوشه کیفم را بهش می دم که بمکه. یه پرایدی که همون جا پارک کرده می گه بیارینش توی ماشین من. امن تره......
طبق معمول همیشه اولین کار بعد از بیرون اومدن از مهلکه چک کردن عزیران است. م می گه که راه بسته بوده . ساعت هفت همه خیابونهای منتهی به قبا بسته بوده . مردم توی شریعتی تجمع کرده ان. می زنن شون و به سمت جنوب متفرقشون می کنن. به همت که می رسن از چند طرف بهشون حمله می شه مجبور می شن فرار کنن توی یه کوچه که یه جورایی بن بست بوده. نظامی ها سر کوچه تفنگ را نشونه گرفتن بهشون و تهدید کردن که بیان سریع بیرون. وقتی که تهدیدجواب نداده گاز اشک اور به سمتشون شلیک کردن. بعد از خوردن چند تا گاز در فاصله های بسیار نزدیک بالاخره می تونن فرار کنن . م می گفت همه کوچه های اون اطراف همین صحنه ها بود . پر از دود و ترس .

ساعت ده می رم دم اوین. می خوام ببینم اوضاع چه خبره. گروه زیادی ادم وایساده یا نشسته. خانواده های افراد دستگیر شده هستن. مردم با نور موبایلهاشون سرک می کشن در کاغذهایی ا چاری که لیست تحویل داده شده های به زندان است . یه گوشه چند تا کاغذ اسامی ازاد شده هاست. بعضی ها به شرط کافالت یا وثیقه. می رم دم پله ها. هر زندانی که پایین می یاد یه گروه از پدر مادرها با عکس می یان سراغش. پرس و جو از این که بچه ما را ندیدی شروع می شه وسوالها ادامه پیدا می کنه." غذا بهتون می دادن. کتک می خوردین . بازجویی چی ازتون سوال می گردن قبل از اینکه اوین بیاردنت کجا بودی. .... "بچه های ازاد شده می ایستن همون طور که مادری ، پدری نامزدی ، را در بغل داره عکسها را به دقت نگاه می کنن و سعی می کنن در جواب سوالها جوابهای امیدوارکننده بدن...

اسمش مرتضی است. می گه ساکن پیروزی است و پدرش فوت شده و مادرش چند وقت قبل عمل باز قلب کرده بود. کسی نیومده سراغش. صورتش کبوده. روحیه اش عالی است. می گه خوب دیگه وقت بازجویی حلوا که تقسیم نمی کنن کتک هم خوردیم. ولی ما را که خیلی نزدن . ... میگه غذا اینجا نبود. اینقدر تعداد زیاده که چند نفری توی سلولهای انفرادی می انداختنمون. می گه که اوین خوبه. بهمون اینجا خیلی کاری نداشتن. وای به حال اینکه دست بسیج بیافتی.... مرتضی دم پله ها تنها وایستاده بود به تک تک سوالها با لودگی و طنز جواب می ده. انگار نه انگار که هشت روز که توی بند بوده. وقتی یکی از پدرهای جمع بهش پیشنهاد می ده که برسوندش می گه امشب که می رم زیر این نور ماه و ستاره ها جشن بگیرم. فردا هم (دستش را به علامت پیروزی می یاره بالا) بر می گردیم توی خیابون.... .

Saturday, June 27, 2009

ساعت هفت و دو دقیقه می رسیم دم حوض پارک لاله. قرار تجمع به دعوته مادران داغداره. از روبرو یه جمعیت از زنان دارن به سمت ما می یان. همراه ما یه گروه نظامی هم داره به سمت جمعیت می ره. با بی سیم دارن صحبت می کنن: "نیرو ها را جمع کنین. بزنین متفرقشون کنین". ما به گروه زنان می پیوندیم و نظامی ها با باتوم متفرقمون می کنن. جمعیت که شاید هنوز فقط حول وحوش صد نفر باشه مقاومت می کنه. خانمها سعی می کنن در بین ضربه های باتوم اعتراض کنن که اینجا پارکه و ایستادنشون یا راه رفتنشون هیچ جرمی نیست. حرفشون بین ضربه های باتوم قطع می شه. می زنن.... می زنن. مادرهایی هم سن مادرهای ما را. کاری از دستمون بر نمی یاد بجز اینکه سعی کنیم اون چند مادری که هنوز ایستاده ان و به شدت کتک می خورن را به زور بکشونیمشون که همراه جمعیت بشن.... نیروی انتظامی تعقیبمون می کنه. فحش می ده و گاه و بیگاه ضربه های بی رحمی حواله می کنه. دو دوربین فیلم برداری و یه عکاس دایم داره از جمعیت کوچک مادران داغدار عکس و فیلم می گیرن.به یه چند راهی فرعی تر که می رسیم نیروی نظامی می ریزه وسط گروه و گروه را می شکونه. می گه هر کی بره یه سمت. برای اولین بار می ترسم وقتی که می بینم یه گروه پنجاه تایی لباس شخصی می ریزن دور 10 تا از این مادران. یک سرباز می زنه به پام و می گه برو تا سیر کتک نخوردی... کشیده می شم به بیرون پارک و هیچ نمی دونم که جه بر سر بقیه می یاد. خشم داره خفه ام می کنه. کل اعتراض پنج دقیقه هم نشده....تصمیم می گیریم دور پارک بچرخیم . تخمین دقیقی از تعداد نیروها نداریم . هفت هزار هشت هزار ده هزار...... برای صد زن ، صد مادر ، این تعداد نیرو. این مقدارظلم..........


تکه های کوچک امید

کلافه ام. هنوز نمی دونم بجز این همه احساساتی بودن در باره این روزها ایا کار دیگه ای هم از دستم بر می یاد یا نه. تلفن زنگ می زنه. خانم ب است. مستقیم ازش می پرسم که به نظرش اخر این جریان چی میشه . می گم که می ترسم از این که بدون تیوری های فکری که سرش متحد باشیم این همه شور و خشم به هدر بره و این همه ظلم بی جواب بمونه . خانم ب می گه چرا فکر می کنی نقطه مشترک نیست. . سر یه چیز این مردم با هم متحدن . سر اینکه رایشون کجا است. اگه تا وقتی که گام به گام پیش برن اعتراضشون ادامه خواهد داشت. خانم ب هشت سال زندان بوده. شوهرش اعدامی سال 67 است و به جمهوری اسلامی و رای دادن به اون هیچ وقت حتی فکر هم نکرده.

از خونه خودشون تا خونه ما من یه ریز غر زدم از ناامیدیهام و مادربزرگه گوش داد. مادربزرگ هشتاد و پنج ساله من که به سختی راه می ره و بیشتر از سالهای عمر من پشت درهای زندان جمهوری اسلامی منتظر بچه ها و عزیزاش بوده وقتی رسیدیم به سر کوچه می گه : صبوری کن مادر جانٍ .صدای تقشون شکسته شدنشون را می شه شنید، شماها کم نیارین، شماها هر روز اله اکبر بگید، شماها همدیگر را گم نکنید می بینی که چقدر دارین پیش می رین.

تا می شینم کنارشون شروع می کنن. با شور حرف می زنن. انگار نه انگار که چند روز پیش از زندان ازاد شده اند. یک ماه و خورده ای که بیشتر از دو سوم اش انفرادی بوده . وقتی می گم که فقط ماییم در تهران که اعتراض می کنیم و شهرستان ها باهامون نیستن . می گن نترسین . هستن. بهشون باید فرصت بدیم .می گن اگه این تحلیل های غیر دقیق خارجی ها کار را خراب نکنه ما داریم خوب پیش می ریم.

جمع زیادی نیستین ولی همه مسن ترن از ما. تجربه انقلاب داشتن. تجربه کار سیاسی. فضای مهمونی های همیشگی خانوادگی است . بحث سیاسیت خوب داغتره. ولی نمی ترسن از این که بخندن. شوخی کنن ودر ضمن حرفهای جدی هم می زنن. اطلاعاتشون را تبادل هم می کنن ، جریانات این روزها را با انقلاب پنجاه و هفت مقایسه می کنن و گاه و بیگاه به ما جوان ترهای جمع که زانوی غم بغل گرفتیم می خندن و می گن که عجولیم و این همه شعور جمعی که توی اعتراض این روزها است را نمی بینیم . فرصت نمی دیم که اعتراض راه و مسیر طبیعی اش را شکل بگیره

اگه شماهم نا امیدین اگه نمی دونین که اخرش چی می شه اگه می ترسین که مردم کم بیارن ،برین یکی از این بزرگتر های فامیل را گیر بیارین ، از اون کار درست ترهاشون، اون هایی که خودشون اهل عمل بودن،کار کردن، بها دادن، باهاشون گپ بزنین. اگه امیدوار نشدین... هی دور خودمون نشینین و بحث های فرساینده بکینن.... اگه بزرگ با تجربه دور برتون کمه بیان طرف ما. این ورها امید و تجربه به وفوره....

Friday, June 26, 2009

بیانیه‌ جمعی از وبلاگ‌نویسان درباره انتخابات ریاست جمهوری و وقایع پس از آن

۱) ما، گروهی از وبلاگ‌نویسان ایرانی، برخوردهای خشونت‌آمیز و سرکوب‌گرانه‌ی حکومت ایران در مواجهه با راه‌پیمایی‌ها و گردهم‌آیی‌های مسالمت‌آمیز و به‌حق مردم ایران را به شدت محکوم می‌کنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی می‌خواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را -که بیان می‌دارد «تشكيل‏ اجتماعات‏ و راه‌ پيمايی‌ها، بدون‏ حمل‏ سلاح‏، به‏ شرط آن‏‌که‏ مخل‏ به‏ مبانی‏ اسلام‏ نباشد، آزاد است» رعایت کنند.

۲) ما قانون‌ شکنی‌های پیش‌آمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غم‌انگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام می‌دانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه داده‌اند، تخلف‌های عمده و بی‌سابقه‌ی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاری‌ی مجدد انتخابات هستیم.

۳) حرکت‌هایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامه‌نگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آن‌ها، قطع شبکه‌ی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمی‌تواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد
بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت کرده، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کم‌تر شود.


پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدی
بخشی از جامعه‌ی بزرگ وبلاگ‌نویسان ایرانی



Statement by a group of Iranian bloggers about the Presidential elections
and the subsequent events

1) We, a group of Iranian bloggers, strongly condemn the violent and repressive confrontation of Iranian government against Iranian people's legitimate and peaceful demonstrations and ask government officials to comply with Article 27 of the Islamic Republic of Iran's Constitution
which emphasizes "Public gatherings and marches may be freely held, provided
arms are not carried and that they are not detrimental to the fundamental principles of Islam."

2) We consider the violations in the presidential elections, and their sad consequences a big blow to the democratic principles of the Islamic Republic regime, and observing the mounting evidence of fraud presented by the candidates and others, we believe that election fraud is obvious and we ask for a new election.

3) Actions such as deporting foreign reporters, arresting local journalists, censorship of the news and misrepresenting the facts, cutting off the SMS network and filtering of the internet cannot silence the voices of Iranian people as no darkness and suffocation can go on forever. We invite the Iranian government to honest and friendly interaction with its people and we hope to witness the narrowing of the huge gap between people and the government.


A part of the large community of Iranian bloggers
July 26, 2009

Wednesday, June 24, 2009


شهر همون شهر ، روز یه روز دیگه . مکان خیابونهای نزدیک بهارستان.
از مترو می یاییم بیرون و پشت سر ما کرکره مترو را می کشن پایین.
جمعیت سرگردونی که نمی دونه بدون مترو چه جوری باید بره خونه اضافه می شه با انبوه ادمهایی که اومدن به قصد اعتراض.
اعتراض که نه. وقتی که نمی تونیم دو ثانیه در میدون ، جلوی مترو یا توی پیاده رو های بیاستیم یا حتی سرعتت را کم کنیم در وافع تجمعی نیست . اعتراض ما در دور زدنهای مداوممان، در چندین و چند بار خیابانهای اصلی را بالا وپایین رفتن ، در استفاده از هر فرصتی برای ایستادن و دور هم جمع شدن گروهی خلاصه می شه.
دور میدوان بهارستان در دو طرف پیاده رو کیپ به کیپ نظامی با سپر و لباس های محافظ ایستاده. پیاده روی جلوی مجلس کاملا بسته است. همه عابرین به این سوی خیاباون یا به دور زدن مجلس مجبور می شن. یکی بهمون می گه که نرین پشت مجلس اونجا تله است.
دور میدون دور می زنیم . مثل خیلی های دیگه. ضلع جنوب میدون یه مجموعه ای از نظامی ها با باتوم هر مردی با لباس سیاه را می زنن . به یه مرد چهل ساله ای که جلوی ما راه می ره بعد از اینکه دو تا باتوم به پشتش می زنن می گن اون لباس را در بیار. مرد زیر پیراهنی اش را نشون می ده و نظامی بعد از حواله باتوم سوم می گه که از فردا این را نپوشی ها....
سه دور که دور میدوان می زنیم و از شمال تا بالاتر از ایستگاه مترو می ریم گویا قیافه مان یا رفتارمان یا نگاه پرنفرتمان به یادشون مونده. دومین نظامی که به لحن پرخاشجو و تهدیدکننده ای می گه که یه باره دیگه توی میدون ببینمتون مادرتون به عزا می شینه با رفیق وارد مذاکره می شیم . منطقی است که کم کم به سمت خونه بریم. با توجه به بسته بودن مترو و ترافیک شدید این خودش نوعی ادامه یک ساعت و خورده ای راهپیمایی اعتراض امیزمان خواهد بود.
بالاتر از ایستگاه مترو بهارستان وقتی که از تراکم نیروهای نظامی کاسته شده گروه پنجاه شصت نفره ای در سر در یه کوچه ایستاده اند . بهشون ملحق می شیم. جمع کم کم بزرگتر می شه. با هم خبرها و شایعه های راجع به فردا را مرور می کنیم. خانم کناری سر در گوشم می کنه و می گه اروم.و به مردی که کنارمون ایستاده و به دقت به حرفهامون گوش می ده اشاره می کنه و می گه این فاشیسته....
نگاهم به نگاه مرد می افته. و فکر می کنم از امروز و از دیدن این تعداد نفوذی دیگه به هیچ مردی نمی شود اعتماد کرد. تا به زودی زنهای جاسوس هم وارد شوند....یه دقیقه نمی کشد که دو مرد که تا همین لحظه بین مردم ایستاده بودند دست یه پسرک مو بلند را می گیرن و او را به سمت ماشین نظامی حاشیه خیابون می کشن. جمعیت در شوک است. کمتر از چند ثانیه می گذره تا صدای هو و شورش به سمت لباس شخصی هایی که پسرک را دستگیر کرده اند اغاز می شه. گروه بیست نفره ای از گردان ویژه با لباس های سرتا پا سیاهشون به مردم حمله می کنن. بین جمعیت و پسرک فاصله می افته . باتوم از هر طرف روانه است. مردم عقب می کشن. شروع می کنیم به دویدن. مادری با موی سپید گیر می کنه به میله های کنترل ترافیکی که در میانه پیاده رو نصب کرده اند. می افته و سیل جمعیت متوقف نمی شه. می ایستم و داد می زنم خانمه افتاد. کمکش می کنم که بلند شه و رفیقم را همین جا گم می کنم. کم کم شتاب و ترس جمعیت کم می شه عده ای بر می گردن. نگران رفیقم. موبایلها قطعه. خانمی بهم می گه دوستت جلوتر دوید به سمت شمال. تا برسم به انقلاب همین جوری دو سه بار دیگه توی این تجمع ها و تعیقب و گریزها با جماعت همراه می شم. سر انقلاب یه ماشین که ارم اژانس داره جلوی پام ترمز می زنه و می گه بپرین بالا که از این جهنم نجاتتون بدم. به صورتش نگاه می کنم و به یاد این ایمیلهایی که می گه سوار ماشین های خطرناک نشوید می افتم. هنوز به مردم اعتماد دارم. اقاه رنگ نگاهش از مردمه. سوار می شیم با یه خانمی. از طالقانی که رد می شیم و موبایل ها که وصل می شه سعی می کنم رفیق را بگیرم . خیالم خوشه که خارج از در گیریهای است حتما. موبایلش هنوز در دست رس نیست. به معلم که می رسیم موبالش زنگ می خوره. اروم می شم. . گوشی را جواب نمی ده. . دو بار دیگه و رسیدیم به سید خندان که گوشی اش خاموش شده. همه نگرانی عالم توی دلم فوران می کنه. گرفتنش؟ چه کنم؟ چه کنیم؟ به خانواده اش چه جوری اطلاع بدم.....
بدترین لحظه ها است. مستاصلم. نمی دونم چه باید کرد یه ربع بعد زنگ می زنه. با صدای لرزان..... از من جدا که شده کمی جلوتر در یه تجمع کوچیک دیگه یه نظامی به سمتش می یاد و می گه این کثافت امروز بیست بار میدون را دور زده. باتوم به پس گردنش می زنه و می کشدش از پشت به سمت بیرون از جمعیت. مردم اما کوتاه نمی یان. به سمت نظامی شورش می یارن. و از تک بودن لحظه ای نظامی تا قبل از رسیدن نظامی های دیگه استفاده می کنن رفیق را از دستش نجات می دن سوار یه وانت می کنش .....
صدای رفیق کم توانه. می گه که سر گیجه داره و لباسش پاره شده. فکر می کنم اگه مردم نجاتش نداده بودن چی می شد ؟ به اون دو لباس شخصی نفوذی فکر می کنم و به مردمی که خودشون را به خطر انداختن و رفیق را نجات دادن به راننده وانت و راننده اژانسی که از مخصمه بیرون اوردمون و فکر می کنم به مردم می شه اعتماد داشت. مردوم خیلی زیادن. خیلی زیادیم.



Tuesday, June 23, 2009

اینجا تهران
شهر در امن و امان است .راحت بخوابید.
در تمامی مراکز عمده، میادین ، و تقاطع های اصلی گروه های بزرگ نیروهای مسلح ( نظامی و لباس شخصی) گوشه ای چشم به زنگ ایستاده اند تا شما را زیر نگاه های خیره درنده خودشان بسنجند، میزان مخالفتتان را ، میزان سر سپردگیتان،میزان جسارتتان را.

اینجا تهران
شهر در امن و امان است .
در خیابانهای اصلی شهر در فاصله ای کمتر از پنج متر از هم مردان سر تا به دندان مسلح که نگاهشان هیچ رنگی از انسانیت ندارد در زیر گرمای تیرماه تهران ولایه های زیاد جلیقه های ضد گلوله و کلاه ها و ماسک های محافظتی مجال نفس کشیدن را هم ندارند ایستاده اند تا با ساختن این دیواره گوشتی کریه المنظر امنیت را از دست اشرار و اغتشاش گرانی مانند ما به شهر ما باز گرداندد.

اینجا تهران است .

پی نوشت
امروز مرکز شهر اروم بود.( این تهران و این مردم از عجیابن . به خدا! دو چهره دارند. نه شاید هزار ها! به این رفت و امد هر روزه و بی دغدغه مردم توی سطح شهر در ساعات غیر شلوغی ها و تجمع ها که نگاه کنی محال است باورت بشود که همین ادمها ساعتی دیگه دست از چونه زدن برای مایحتاج و دویدون دنبال روزمرگی ها بر می دارن و بی پروا از خواسته هایی دیگر حرف می زنن... .

Monday, June 22, 2009

ساعت یه ربع به پنج به همراه نصف ادمهای داخل قطاری توی ایستگاه هفت تیر از مترو خارج می شیم. همون دم در یه گروه سپاهی با جلیقه سربازی اسیتاده اند. چند نفریشان دم در مترو و مابقی توی چمن ها. دور هم جمع شده اند و بلند می گن ماشالله. حسشون حالت قبل از شروع یه مسابقه است که تیم داره بهم دیگه دل گرمی می ده که کم نیاره... سپاهی های جلوی در مترو بهمون گوش زد می کنن که به زبون خوش راه بیافتیم. سمت شرق میدون ملحق می شیم به یه گروه پنجاه نفری . که به فاصله چند لحظه با تهدید باتوم از هم جدا می شن. سر کوچه پایینی یه عده خانوم ایستاده اند. تعداد زیادیشون هم سن و سالهای مامان های ما هستند. در فاصله کمی ازشون می ایسیتیم. دارن با چند تا لباس شخصی بحث می کنن. بهشون می گن که دست روی مادرشون دارن بلند می کنن. لباس شخصی ها هی می گن راهت را بکش برو. و گرنه می زنیمت ها..... مردم دورشو جمع می شن. یه دفعه چند تا از پشت بهمون حمله می کنن .خانمی را می گیرن زیر صربه های باتوم. مردم هو می کشن. تعدادیشون ماها را هدف می گیرن. به هر طرفی ضربه می زنن. شدید. با تمام وجود.زیر اون کلا ه کاسکتها داغ کرده ان. مردم متفرق می شن. مادری که بحث می کرد را می کشونن توی مینی بوس کنار خیابون . همه ماها را به شدت به اون سمت پیاده رو هل می دن.....
چند دقیقه پایینتر گروه دیگری زن ایستاده اند . گروه دیگری سپاهی به سمتشون می دوند . زنها به سمت ته کوچه می دون . ما عابران داخل میدان را باز با ضربه های باوتوم به سمت جنوب میدان می تارونن...
ردیف ردیف وانت می یاد داخل میدون. از سمت مفتح . هر وانتی لبریز است از نظامی های با باتوم . اسلحه و جند نفری با گاز اشک اور. نیرو ها به محض پیاده شدن دیوار گوشتی بین خیابون و پیاده رو درست می کنن .... هر توفقی حتی برای چند ثانیه را هم دوام نمی یارن . ضربه های باتوم را گاه و بیگاه به سمت افردای که تعلل در راه رفتن دارن حواله می کنن. افرادی که به هر دلیلی به نظرشون مشکوک بیان یا باهشون سوال جواب کنن به داخل مینی بوس ها کشیده می شن.... و ما هیچ نمی کنیم .....
تا دروازه دولت بهمین سبک کشیده می شیم. از اون جا سیل جمعیت و نیروی نظامی کمتره. بهمون می گن گویا در فردوسی خبری است. با عده کمی به اون سمت می ریم. در نبود نیروهای نظامی وشخصی گروهی که در همین دقایق شکل گرفته شروع به تبادل نظر می کنن. هیج ایده خاصی وجود نداره. فقط سعی می کنیم به راه رفتن ادامه بدهیم. از حس بد ناتوانی حرف می زنیم.نه اسم ادمهایی که به مینی بوس ها کشیده شدن را داریم نه ایده ای برای ازادی قربانی های اختمالی بعدی به ذهن می رسد. خشم و ناتوانی حس مشترک همه گروه است. به فردوسی که می رسیم دوباره تعداد لباس شخصی ها بیشتر شده است . باز هم از هم جدایمان می کنند. هیج حضور دونفره ای هم خوش نیست....





Sunday, June 21, 2009

اینجا تهران.
ساعت نه و جهل دقیقه.
توی محله خلوت ما صدای الله اکبرها کم کم بلند می شه.
روی پشت بام تاریک ایستاده ام . صدای همسایه ها بلند است . توی تاریکی ایستاده ام و گوش می دم. بی صدا. نمی تونم . نمی تونم داد بزنم و بگم الله اکبر. یادم نمی یاد خدا را هیچ قت به این نام و این هدف خونده باشم. نفس عمیق می کشم و اروم زمزمه می کنم الله اکبر..... بلند تر می شه صدام و بلند تر.... صدای همسایه از اون سو جوابم را می ده. صداهامون متحد می شه و نظم می گیره....
ساعت ده و پنجاه دقیقه است الان. کم کم صدا ها اروم می شه. و ما بقی سکوت همیشگی شب .
هجده ساله که در این محله زندگی کرده ایم. بجز معدودی بقیه را حتی به قیافه هم نمی شناسم. حالا در این تاریکی شنیدن و شرکت کردن در فریاد جمعی حس وابستگی و ارامش داره. دونستن اینکه دیگرانی در کنار تو زندگی می کنن که مشابه تو فکر می کنن.

Saturday, June 20, 2009

تهرانم.
ع باور نمی کنه که اینقدر کله خر باشم.
بی خیال به ساعت 1 نیمه شب زنگ می زنه و صدام را که می شنوه می گه: لعنتی می دونی این روزها به تک تکتون که رفته بودین فحش دادم. به همه اون ادمهایی که می دونستم اگه بودن امروز با من توی خیابون بودن ولی نیستن. شما رفتین و جا باز کردید که جمعیت دیگه ای غالب باشه.
پی نوشت: دیر رسیدم برای شرکت در جریانات امروز. ولی در جمعی که شب بودم و با دوستانی که تلفنی حرف زدم کمتر کسی بود که ضربه ای باتون یا سوزش گاز اشک اور به عنوان یادگار از دولت مهرورز با خود از امروز نداشته باشه.... و البته نفرت و خشم.... عمیق

Friday, June 19, 2009

ر برگشته. ب هم همین طور. خ داره بلیط می خره که بیاد.
امروز ف بهم زنگ زد . من از ترس رومینگ تند ازش می پرسم حطوری . می گه دیدن اروپا عالیه ولی دیدن این رزوهای ایران لازمه. برو
بابا ایمیل زده که دخترک احساساتیُ دادت توی گلو خفه شده ؟ برگرد بیا خونه .اگه وطن نه ولی خونه هنوز امنه
بر می گردم. بلیط خریدم. قردا این موفغ تهرانم. سهم داد خودم و شما ها که نیستین

Wednesday, June 17, 2009

گیحم.
از هر فرصتی که می شه استفاده می کنم که اخبار را حک کنم و خوندن بیشتر پریشانم می کنم.
حس احمقانه ای است که در این روستای زیبا نشسته ام و عکسهای تهران را نگاه می کنم و اشکهام سر می خورن.
حس احمقانه ای است که باید به تک تک ادمهایی که ازم می پرسن کحایی هستم ابن روزها را توصبح دم و توحیه کنم. برای اولین بار توی زندگیم دلم می خواست ایرانی نبودم. بار ننگ رییس حمهور و دولتی مثل این که داریم بر پشتم نبود.
دیروز با سوسیس حرف می زدم. ازش پرسیدم که باید بر گردم یا نه. می گفت این تیکه از تاریخ ایران را نمی خواهی و نبیاد از دست بدی. سالها حس خواهی کرد که حزو مردمت نبودی....
از شماها که مثل من ایران نیسیتن می پرسم : شماها فکر می کنین ما حه می تونیم بکنیم.
حند روز دیگه صبوری می کنم و اگه ارومتر نشه بر می گردم.

Saturday, June 13, 2009

از رم در اومدم.
اینحا نشستم.
توی یه شهری به نام بسینیا.یه منطقه ای به نام حینکا تری.یه حایی که خود بهشته .
برای اولین بار در همه این روزهای سفر نمی فهمم که حرا اینحام.
حس خفگی دارم.
باور نمی کنم سرنوشت کشورم برای حهار سال اینده رقم خورده.
باور نمی کنم.
زن نیوزیلندی که سر شام می فهمه ایرانیم ازم می پرسه که نظرم راحع به رییس حمهورم حیه.
می خوام بزنمش.
هیح توضیحی به او یا به خودم ندارم.
برای اولین بار حس می کنم دورم.
اینحا یه حایی شبیه خلخال یا اسالم یا درفک یا دو هزار است.
اینحا یه حایی شبیه همه اونحاهایی که با شماها توش اشنا شدم. کوهنوردی کردم.
بهمن بهداد سمیرا یادتونه هشت سال پیش . انتخابات دوره دوم خاتمی. کحور بودیم. رفتیم یه مسحدی همون حا رای دادیم.
اینحا یه حایی شبیه همون حا است.
امروز موقع کوهنوردی یادتون بودم.
هشت سال گذشته و ما پس داریم می ریم. با سرعت داریم پس می ریم
من برای اولین بار حس می کتم از همه دنیا دورم

Friday, June 12, 2009

رفتم رای دادم.
از همه شور و حال انتخاباتی که با هر کسی توی ایران حرف می زدم خبر می داد فقط رای دادن سهم من بود.
تلاش کردم که به عنوان ناظر برم پای صندوق.
پنحشنبه خبر رسید که قرار نیست ناظری بر صندوق های خارح کشور باشه.
امروز صبح که رفتم رای بدم تعداد زیادی اصلا اونحا نبودن.
الان هم کنسرت حاز را نصفه ول کردم که شاید خبر خوبتری از حلو بودن احمدی نزاد داشته باشم.
این اولین باری است که انتخابات مهمی است و ایران نیستم.
حس بدی دارم. یاد حهار سال پیش می افتم . رای دادیم و بحه ها را برداشتیم بردیم اصفهان. یادته علیش؟ هی هر نیم ساعت یه بار زنگ می زدیم به ب و ی که ناظر شمارش بودن ببینیم حه خبره.
بحه نیم وحبی های راهنمایی همراهمون که رای هم نداده بودن هم توی دغدغه مون شریک شده بودن.
حالا من اینحا تنها نشستم و هی این صفحه را اپ می کنم که شاید شمارش عوض بشه.
کاستو یه اتریشی که توی فلورانس دیده بودم الان برام ایمیل زده و می پرسه حست حیه?
حس دل شوره است

Wednesday, June 10, 2009

از همه توحه های حهانی متشکر.
ایمیل ها و اسم ام اس ها رسید. مرسی.
در شهر خودم هم نمیتونستم اینقدر حلب ترحم کنم با این خارش.
همه حیز خوبه.
باور کنید یا نه ۵ تا دکتر به طور شانسی در حند روز گذشته راحع به این عکس العمل بدنم اظهار نظر کرده اند. اخرین تیوری حساسیت است که فعلا اروم و خوب است.
الان در تیلوی هستم . یه شهر کوحیک در نزدیکی رم.
این حا مهمان یه دانشحوی معماری(البته دانشحوی دانشگاه رم است ولی خونه مامان باباش توی این شهره که در فاصله ۴۰ دقیقه ای رم قرار داره) هستم به نام الساندرا . پسر با مزه ای است. با همه مشخصات یه معمار.
موندن توی خونه اشون حس عحیبی داره.یه خانواده تیپیکال ایتالیایی هستن از طبقه متوسط رو به بالا.خونه شون در یه منطقه خوب و با یه منظره فوق العاده است.پدرش که خودشون هم معمارن خونه را طراحی کرده.به نظر من که طراحی متوسطی می یاد ولی گویا پدرش معمار کار درستی است.انگلیسی پدر ومادرش هر دوخوب نیست با این وحود مکالمه های خوبی دیروز عصر با هم داشتیم.مهربونن و دوست داشتنی . ولی امروز صبح که بیدار شده بودم یاد حس های بدی که صبح های توی خونه پ بهم دست می داد افتادم.حس خانواده هایی که هنوز برای پسر ۲۷ ساله شون ساندویح درست می کنن. هنوز فکر می کنن پسرشون فند عسل دنیا است و تنهایی از پس زندگیش برنخواهد اومد....
امروز بعد از دوروز دو باره برمیگردم رم.خوشحالم . رم شهر فوق العاده ای است .
از رم و میزبانم در رم (الفردو)بعدا مینویسم .

Saturday, June 06, 2009

کارهایی که در سفر کلا نباید کرد
هیحان زده نشوید و نرید سه روز زیر افتاب دراز بکشید . پوستتون اینقدر می سوزه که تحمل تی شرت را روش ندارید حه برسه یه حمل کوله
از دیدن منظره شهر با رودخانه هیحان زده نشوید و بروید کنارش ساعتهای طراحی کنید اینقدر پشه می خوردتون که حند روز فقط محبورید خودتون را بخارونید

ماحرای خارش ولی امروز فاحعه بود
تمام تنم تاول زده
یه حیزی مثل ابله مرغان
حتی بدتر
اینقدر می خاره که وسط موزه واتیکان نشستم و خیلی حدی گریه کردم
بعدش رفتم دکتر
گفت این اخری ها پشه نیست
حشره تخت خوابه

تنم می خاره
دواهه هیخ تاثیری نداره

Friday, June 05, 2009

تاکمتر از نیم ساعت دیگه از فلورانتس می رم
این شهر تاریخی پر توریست.
از لخظه به لحظه فلورانس لذت بردم. اما فلورانس شهر من نیست.شهر توریستی که ساکناش بی هیح ابایی از توی توریست سو استفاده می کنن و تو را به حشم یه غریبه می بینن . به حشم رهگذری که دیگه قرار نیست دیده بشود.الان تلخم و تلخ می نویسم .ولی فورانس خارح از این بعد شهر خوبی بود .با دوستهای فوق العاده و لحظه شاد . با خاویر و مرویه که روزهای اخر اقامتم را باهاشون شریک شدم و شادی و داغی روحیه لاتینشون برای من مثل یه مستی حند روزه بود. دوستهای ارژانتینی من که تمام تلاششون را کردن که گولم بزنند برای همراهی ولی من ترحیح می دم به این سفر تنهایی ادامه بدهم.فلورانس برای من اقامت فوق العاده ام در یه فضایی وابسته به یه ان حو بود که با افراد بی خانمان کار می کند(بعدا بیشتر از این حا خواهم نوشت) فلورانس برای من درام سیرکلی بود با گروهی از هیپی ترین ادمهایی که نمی تونی فکر کنی در فلورانس یافت می شن . کنسرت فوق العاده فلوتی و ارگی که یه شب در فضای کلیسای سن ماری من را به اسمان برد.اخرین شب فلورانس مستی تلخی بود که بغضش تا صبح ادمه داشت. بعد از یه روز گشتن در سیانا( شهری در نزدیکی فلورانس با ساختمانها و شهرسازی دوره گوتیک) شب را با بحه های علوم سیاسی دانشگاه کلمبیا به بار محبوبمون رفتیم و من بعد از سالها دحار غم مستی شدم......
کوله ام با افروده شدن حند تیکه حیز و یه عالمه طراحی سنگین تر شده . از فلورانس می رم و خوشحالم که برای رفتن راه بسیار هست.

Monday, June 01, 2009

همه سفر این حوری یعنی اتفاق
نمی دونی حی پیش می یاد . کی پیش می یاد. حه حوری پیش می یاد
می سپاری خودت را به اتفاق و باهاش قدم بر می داری و عوض می شی
م بهت پیش نهاد می ده برین شام بیرون با دوستش که دو سالی دور دنیا در بدر بوده
می رین باهاش شام و معلوم می شه که حولین و دوست دخترش که دستها و پاهاش داغون از راه رفتن و کار کردن زیر افتاب هفته پیش مارسی بودن
ازشون پرس و حو می کنی.
ادرس یه ساخل را بهت می دن. می گم بهشته. هفته بعد توی مارسی سوار اتوبوس می شی یا صندلت به هوای این که بری کنار ساحل. وسط کوه اتوبوس پیاده ات می کنه و با فرانسه شکسته بسته ات می فهمی اونخایی که می خواستی همی
راه می افتی از که می ری بالا بعد از دوساعت بالا پایین منظره اب را می بینی .
وقتی می رسی کنار اون صخره های ساحلی می فهمی حرا می گفتن این تیکه گم شده خود بهشته
دراز می کشی و خیره می شه
شرابت را نمی تونی باز کنی
از صخره می ری بالا و به پسرکی که صخره بالایی دراز کشیده می گی می تونی این را باز کنی
صحبتتون ادامه پیدا می کنه
بعد زا سالها که همیشه ترسیدی توی اب دریاها شنا òنی یòی همراهیت می کنه و می رین توی اب
حند ساعت بعد دم اتوبوس از ش خداحافظی می کنی
قبل از رفتن شماره دوستش را در فلورانس بهت می ده
دوست دختر سابق
دیروز بهش زنگ می زنی . امشب خواهی دیدیش
مطمنی که او هم تو را به ادمی دیگه ای وصل خواهدکرد و تحربه دیگه ای
فلورانس بارونی است
و با این وحود هنوز بسیار زیبا است
بودم plazzo Vecchio امروز در
واقعا زیبا بود . کاش این کارها را در سالهایی که تاریخ هنر خونده بودیم با هم می دیدیم.همه کتابهای تاریخ هنر توی این روزها دوباره مرور کردم. یاد اون روزهای کذایی قبل از کنکور می افتم و قیافه ما ها که تند تند کل تاریخ هنر حند قرن و حندین رشته را حفظ می کردیم.
کاش بیستر سفر کرده بودیم. کاش بیشتر با هم سفر کرده بودیم. توی همون کرپکی هامون. می اومدیم توی این شهرها ول می گشتیم .دنیا می دیدیم : نمی ترسیدیم اینقدر از خودمون و ادمها و اینده....

این تیکه نوشته مخاطب خاص داره(اگه که در شلوغی این روزهات اینحا را بخونی)
سفر کردن تنها عالیه
اعتراف می کنم لحظه لحظه اش خیلی بهتر از اون بوده که می شد تصور کرد
با همه این حرفها از ثانیه ای که خوندم که همراهم می شی یه ارامش خوبی به سراغم اومده
خوشحالم که کابوس این مدت را می تونی با حضورت کم رنگ کنی

Sunday, May 31, 2009

در فلورانس شبها را می تونه از نیمه اغاز کرد و تا دم صبح به صدای نوازنده های توی خیابانهای تنگ و باریکش رقصید
توی فورانس می شه هر حایی ایستاد و طراحی کرد و مطمن بود که هر ایتالیی که می گذرد تشویقت خواهد کرد
توی فلورانس این روزها کنفرانس اینده زمین( ترا فوتورا ) و نیمی از روز من بسیار علمی و مفید و با کلاس و مابقی بسیار شل و رها و غیر توریستی می گذشت

پی نوشت: هنوز دستم نیامد که حی دوست دارم بنویسم و حه حوری . ولی می دونم که باید بنویسم.این روزها با یه مسافر همراهم که از این سکوتی که احاطه اش کرده نا خوشه.بعد از م و س که گویا بعد زا سفر یò ساله شون مدتهای مدید با کسی از سفر حرف نزده بودن و با احتساب دانیال این دوست نیوروکی این روزها حهارمین مسافری است که می ترسونم از قطع ارتباطم با بقیه....


Saturday, May 30, 2009

شهرها را باید ایستاد و شناخت
روز اول دفترحه راهنمات را می ذاری حلوت و راه می افتی توی شهر
از این ور به اون ور
تند قدم می زنی و تند تر از اون نفس می گشی
وقت گم است
روز اول و دوم گه گذشت گم گم اروم می شی
یاد می گیری شهر را
لزومی نداره هر لحظه نقشه ات را باز گنی
لزومی در برابر هر ساختمان قدیمی نفست را بدی تو
در عوض می تونی با خیال راحت تر توی گافه ای گه پیداش گردی بشینی و ادمها را نگاه گنی و باهاشون گپ می بزنی
گم گم شهر برات اشنا می شه
گم گم شهر در تو رسوخ می گنه
و بهمین زودی فرصت رفتنه
گوله ات را می بندی و می ری تا شهر دیگری را بشناسی


پی نوشت:
فلورانسم
به دلایل گاملا اتفاقی گه من درش نقشی نداشتم این تیگه سفر خیلی خیلی خوب و مفید بوده
به نظر می یاد ماهها است در سفرم. خیلی بیشتر از سه هفته دیده ام شنیده ام و زندگی گرده ام
این ادیتوری گه من دارم گ (مثل گاملا) نداره حاش باید گ تایپ گنم . همین طور ح ( مقل حوالدوز ) و.... ببخشید
تنبلی را گه بذارم گنار، این سگوت را گه بشگونم از سفر بیشتر خواهم نوشت . باید ازش نوشت

Wednesday, May 06, 2009

کمتر از چهل ساعت دیگه دارم برای یه مدت خیلی طولانی می رم به یه سفر خیلی طولانی.
و هنوز - ساعت 1 نیمه شب- سر کارم.
غرق کارم. اینقدر که فرصت نشد حتی بدونم که چی باید با خودم بردارم و چی برندارم.
وسایلم را باید جمع کنم.
یه عده زیادی فرستاده می شه ایران.
یه عده ای می مونه اینجا . باید مرتب شن اینقدر که بشه از پشت تلفن زنگ زد و گفت که فلان چیز را فلان مدرک را برام بفرستید.
اتاقم به ارتفاع سی سانت پوشیده از لباس و کتاب و ورق و مدرکه.
ذهنم مغشوشه.
درگیر سفر نیست.
اصلا.
درگیر او است و فشاری که این روزها روم گذاشته.
باور م نمی شه که دارم کاری می کنم که همیشه ارزوم بوده و با این وجود اینقدر خسته و نا شادم.
می دونی تو داری با من چی کار می کنی؟ تو داری رویای من را امیخته می کنی با حس گند عذاب وجدان و شک.
این چهل ساعت که بگذره من که برسم به پاریس،اینترنت و تلفن که قطع بشن ،دو روز خواهم خوابید . بیدار که شدم سعی می کنم او را ، یا تو را ، از روزهام و سفرم پاک کنم.

Saturday, April 25, 2009

یه جای دلم درد می کنه.
درد نه.
تیر می کشه.
یه جایی که جای نفس کشیدن برام نمی ذاره.
خم می شم توی خودم.
............
از درد.

Friday, April 24, 2009

دو- امادگی برای سفر

کار مهم بعدی که توی لیسته گرفتن ویزا است
امروز همش به ویزا صرف شد
اگه پاس ایرانی دارید که اولین دغدغه همون ویزا است ولی حتی اگه از اون ادمهای هستید که پاسپورت یه کشوری دستتونه که احتیاج به ویزای کشورهای کمی داره، بدونید که خوش بخت هستید! چون پول و زمانی که گرفتن هر ویزا لازم داره کلی در برنامه ریزی سفر تاثیر داره . من هم خوش بختم! اما با وجود خوش بخت بودن(!) کل قضیه ویزا را منتفی نمی کنه
اگه جوان هستید (هر کشوری یه تعریفی از جوان داره عموما زیر 30 سال . توی بعضی جاها تا 35 سال) این پست شاید به دردتون بخوره. شما با اون شهروندی کانادایی تون می توایند ویزای تفریحی -کاری بگیرید. یه جور قرارداد که بین خیلی از کشورها بسته شده و عملا اومده توافق کردن که به جوانهامون اجازه می دهیم که با پول کم سفر کنن . ساده اش اینکه شما می توایند این ویزا(ورکینگ هالیدی ویزا توی بیشتر کشورها اسمشه) را در کشور محل سکونتون بگیرید و بعد درکشوری که سفر می رید براتون حکم ویزای کار را ایفا می کنه. گرفتنش خیلی ساده است. (باز هم کشور به کشور فرق داره) باید یه عدد کمی پول در حسابتون، بلیط برگشت(یا میزان پولی که ثابت کنه از عهده خرید بلیط برگشت بر می ایین) و بیمه داشته باشین. بعضی کشورها یه کم مدارک بیشتری می خوان(مثلا هلند احتیاج به گواهی تولد صادر شده از محل تولد و تایید شده در کشور محل سکونتون داره. یعنی مثلا من باید از تهران یه گواهی می گرفتم که من متولد تهرانم و این را در کانادا رسمی اش می کردیم در یک دفتر ثبت رسمی. که خوب برای من خیلی وقت گیر بود و بی خیالش شدم) بعضی ها به همین سادگی است . بعضی ها پولی است بعضی ها حتی برای درخواست ویزا نباید پول بدهید(مثل فرانسه)
در کل اگه وقت دارید و اگه دلتون می خواد که مدت بیشتری در یه کشور بمونید این گزینه خوبی است، حتی اگه قصد کار نداشته باشید . چون که شما به عنوان یه کانادایی یا یه امریکایی فقط 90 روز می توانید توی یه کشورهای اروپایی بدون ویزا بمونید ولی اینجوری مدت اقامتتون هم تا6 ماه یا یه سال یا حتی دو سال(مثل انگلیس) تمدید می شه. اهان اخرین نکته هم که این ویزاها را فقط می توانید از کشور محل اقامتتون اقدام کنید. پس قبل از سفر بهش فکر کنید
من امروز ویزای ایتالیا گرفتم
کل ماجرای رفتن به کنسولگری هم باعث شد که بیشتر هیجان زده اقامتم در ایتالیا بشم. اصلا این ایتالیایی ها فکر کنم خیلی ریلکس و باحالن. اولش که توی اسانسور گیر کردیم، با اقای کاردار فرهنگی سفارت ایتالیا. بیشتر از یه ربع این اسنسور هی ما را می برد طبقه 13 می اورد طبقه اول. در باز نمی شد. یکی دوبار اول شوخی بود و خنده. بعدش هر دومون یه کم حول شدیم. گرم هم شده بود. دکمه زنگ خطر هم گویا کار نمی کرد. بعد اخرش توی یه طبقه موند . ما هم با مشت و لگد افتادیم یه جون در . بلکه یکی صدامون را بشنوه...... خلاصه کلش یه ربع بیشتر نبود ولی شروع خوبی بود برای تجربه ایتالیا. کنسولگری که دیگه اخرش بود. اون را باید در یه پست جدا بنویسم

Thursday, April 23, 2009

یک-امادگی برای سفر

امروز کوله پشتیم را خریدم.
این چهارمین کوله پشتی ای که اینجا دارم ولی قبلی ها مناسب این سفر نبودن. یکی کوله سفر بود و سنگین و بزرگ. از اونها که تبدیل به ساک هم می شوند . یکی هم کوله یک روزه 35 لیتری کوهنوری است که راحت بود اما کوچیک.اخری هم کوله خیابونی .
دنبال یه چیز سبک و جادار و راحت می گشتم . حول و حوش 60 لیتر
این هلو را خریدم به رنگ سبز محبوبم. سبز زرد .
اعتراف می کنم که در دو مورد درباره اش شک داشتم : یکی قیمتش بیشتر از اون بود که بخوام برای کوله صرف کنم و فقط قیمت نیست .اینکه نمی خوام چیزی که زیادی جلب توجه کنه با خودم داشته باشم و این کوله زیادی تابلو است.و دومیش هم این بود که 75 لیتری است و می ترسم که زیاد پرش کنم و زیاد بار بردارم با خودم. که این هم کاملا مخالف هدف سفرمه. این را هم بگم که طراحی این کوله کاملا برای اناتومی زنها طراحی شده. و ارگونومی اش حرف نداره. این کوله برای ادمهایی با سابقه کمردردهای موضعی ان گزینه خوبی است.
در هر صورت این کوله را با وجود این مسایلش خریدم چون خیلی وقت کم دارم و باید جدی شروع کنم به جمع و جو رکدن بار و ذهن. ولی در چند روز اینده به این گزینه هم فکر می کنم . کاملا متضاد اولی است . ساده و ارزون و غیر سوسوسل.
تصمیم سخت بعدی که امروز از پسش براومدم خرید بیمه بود. بین چند تا شرکت بیمه نمی تونستم انتخاب کنم. وارد جزییات گزینه ها نمی شم. در نهایت این که انتخابم این شرکت بود،که در واقع توصیه لونلی پلنت است. (اگه نمی دونید لونلی پلنت چیست باید به دروس پیش نیاز سفر های ادونچریا ماجراجویانه مراجعه کنید. حتما من هم بعدا ازش حرف خواهم زد. )ولی نکته مهم این بود که باید به دقت شرایط هر کدوم از بیمه ها و بقول اینجایی ها اسمال پرینت ها را می خوندم تا مطمن شم که چیزی می خرم بدردم می خورده. در ضمن نکته جالب این بود که هیچ کدوم از بیمه هایی که من نگاهشون کردم، بیمه سفر برای بیشتر از 6 ماه نمی فروختن و در نتیجه یه کم کل سیتم گرونتر می شه که مجبور باشی در میانه سفر دوباره یه بسته بیمه 6 ماه دیگه بخری.... این شرکت اصلش ا سترالیایی است و نظرهایی که درباره اش خوندم از بسیار بد تا بسیار خوب متفاوت بود. به نظر می یاد کاملا بستگی به کشورنوع برخوردشون در برابر گزارش صانحه و اعلام خسارت فرق داره.... بعد از حادثه کوچولومون توی ویستلر هفته پیش و دردسرهای بعدش، واقعا امیدوارم که به این بیمه احتیاجم پیدا نشه.....
حالا که به اینجا رسیدیم بگم می خوام سعی می کنم که این سفر را ثبت کنم. هم برای خودم . هم برای اینکه یکی از بزرگترین مانع های ذهنی من برای این سفر کمبود اطلاعات خاص بود.اره می دونم که هزار تا دختر و پسر اروپایی و امریکایی هر سال می رن سفر دور دنیا. ولی وقتی ته ذهنم به سفر"تنها" و "طولانی" فکر می کردم و می کنم می ترسیدم. دونستن این که دخترهای تنهای دیگه ایرانی بودن که این کار را کردن برای من ارامش بخش بود و به تصمیمم کمک کرد. امیدوارم که تجربه من هم راه تصمیم گرفتن برای سفر (یا شاید غیر سفر)را برای ادمهای بعدی راحت تر کنه

Wednesday, April 22, 2009

فشار دادن یه اینتر
و من توی راهم به سمت یه رویایی که همه عمر دنبالم بوده
هووووووووووورا
دارم می رم یه سفر طولانی

Monday, April 20, 2009

پیرمرد را دیدم
بالاخره
بعد از سالها دیوانه وار دوست داشتنتش
وقتی روی صندلیم نشستم داشت می خوند
Dance me to your beauty with a burning violin
Dance me through the panic 'til I'm gathered safely in


نفسم از هیجان بالا نمی امد.
انصاف نبود. جلوی چشمم پرده اشک جمع شده بود وبه قراری که با "او"یی داشتیم فکر می کردم.قراری که زیرش زدم و زیرش زد.
ذهن م می پره.
مجال نمی ده
زود از" او" می گذره .صدای پیرمرد خیلی بیشتر از "او"
یی در زندگیم امیخته شده.
تصویرهای کودکی توی ذهنم می یاد . عقب ماشین دارم کتاب می خوانم و بابا داره می خوانه.
I love the country but I can't stand the scene.
And I'm neither left or right


پیرمرد هنوز روی صحنه می خوانه . زیر قرمز سرش را می یاره پایین وبه موسیقی تعظیم می کنه. ذهن من اما هنوز سریعتر از موسقیی و حال می چرخه . می یاد به سالهای جلوتر از کودکی . من و تو هستیم. داریم از کوه می ریم بالا . نم بارونی است تو داری می خوانی.
And maybe I had miles to drive,
And promises to keep:
You ditch it all to stay alive,
A Thousand Kisses Deep

نفسم را می دم داخل. شونه هام را صاف می کنم. زل می زنم توی صحنه. به جای پیرمرد و باند روبروم حیاطمون را می بینم .توی پاییز نارنجی اون سال. صدای سمباده توی حیاط پیچیده و من که وارد کارگاه می شم و تویی که با ضبط داری می خوانی.
And what can I tell you my brother, my killer
What can I possibly say?
I guess that I miss you, I guess I forgive you
Im glad you stood in my way

هنوز نیستم . یه جایی توی گذشته معلقم.
اون اتاق . اون نور. من و تو. تن،زمان، لذت، خواهش...... پیرمرد داره می خونه
And if you want a doctor
Ill examine every inch of you
If you want a driver
Climb inside
Or if you want to take me for a ride
You know you can
Im your man

معلقم. نفسم به تپش افتاده. همه گذشته دنبالمه. دستهاشون درازه و می کشنم پایین. سنگینم. دست می کشم به گلوم. حس خفگی دارم.
پیرمرد روبروم در فاصله کمی زیر نور ابی داره می خونه.
Ring the bells that still can ring
Forget your perfect offering
There is a crack in everything
That's how the light gets in


پیرمرد داره با هام حرف می زنم. همه "او"ها و "تو" هایی که خودشون را به صدای پیرمرد اویزون کردن را می زنم کنار. از خورده ریزه های گذتشه نور خواهد دمید..... بقیه شب من هستم و پیرمرد که همه این سالها همه جا دنبالم اومده. بدون هیچ کس دیگه ای.

Thursday, April 16, 2009

ازم می پرسی کجام
واقعا....کجام؟

Monday, April 06, 2009

دوباره رفتم خوندمش
اصلا اعتراف می کنم این روزها کارم شده که روزم را با خوندن تو شروع کنم. مثل همون لیوان لته صبح می مونه که بهش معتادم، که تا گرمیش را توی دستم و تلخیش را توی گلوم حس نکنم روزم شروع نمی شه
می دونی دو سال صبر کردن به خوندن همچین چیزی می ارزید
بهت قول دادم که برات بنویسم
می نویسم
این روزها دفترم تند تند سیاه می شه
دارم برات می نویسم
فقط نمی دونم ایا هیچ وقت برات خواهم خوندنش یا نه
کاش نزدیک بودیم و دفتر هامون را باهم عوض می کردیم

خیلی وقته که دیگه با این فضای مجازی نزدیک نیستم . حرفهام را جای دیگه می نویسم که حس رفتن توی یه باکس شیشه ای را نداره. خلوته و امن. اما اومدم این یکی را اینجا بنویسم . برای تو که دوستی . و بقول خودت عزیز. که بگم که حتی در این غریب ترین روزها هم نزدیکی

پی نوشت : جلوی خودم را می گیرم که با اولین هواپیما نپرم بیام اون ور. صبح ساعت 6 بیام دم خونه ات. زنگ بزنم. خواب بیدار گوشی را برداری . بهت بگم جلوی در منتظرم کوله ات را بر دار بریم یه شیرپلا باهم....

Saturday, February 14, 2009

دو جمله و دیوارهای سکوت و قرن هایی فاصله را با همون دونیم خط ذوب می کنی و می بری.
نو نه فقط کلام و مهر را که مرا هم می شناسی .....خوب می شناسی