Wednesday, November 04, 2009

سیزدهی تلخ

روز سختی بود. بسیار تلخ بود. از همون اول که ن زنگ زد و گفت از پنجره خونه می بینه که شیرودی و پایگاه بسیج روبروش پر از گارد ویژه است انتظار می دادیم که خشونت زیاد باشه . ولی اینکه ساعت یک ربع به ده توی هفت تیر با گاز اشک اور بیان استقبال یا مثلا تمام بهار ده متر ده متر نیروی تا دندان مسلح باشه را فکر نمی کردم. هیچ روزی قد امروز به نظرم تعداد دستگیری ها زیاد نبود. همین جوری ادم دست چین می کردن و می بردن. و واقعا با وحود تعداد بی نهایت زیادشون کاری نمیشد کرد.
تقریبا همه مسیری که ما رفتیم (هفت تیر ، مفتح، سر بلوار، انقلاب ،ولیعصر، بهشتی،تیکه هایی از قایم مقام) خشونت و درگیری زیاد بود. گاز اشک اور همه جا به وقور بود. به استثنا طالقانی که دربست در اختیار نیروهای خودشون بود. که واقعا تعدادشون زیاد نبود..
حتی نمی تونم تعداد دستگیری هایی که دیدم را بشمارم. زیاد بود.....
تلخم ،از پس 6 ساعت در خیابون راه رفتن خسته ام ولی ناامید نه. این را به همراه می گم که عصبانی است از تعداد زیاد نیروهای مسلح و لباس شخصی؛حجم گسترده خشونت و تعداد زیاد دستگیری و سوال می کنه که این همه قساوت و ادم را از کجا می یارن. و من اشاره می کنم به این همه ادمی که بی اغراق در همه روز در سطح مرکز شهر گسترده بودن. و ما هر جا که رفتیم اطرافمون پر بود از ادمهایی مثل خودمون که حق طبیعی ازادی شون را می خواستن ..... تلخم و خسته ولی نه ناامید

Tuesday, November 03, 2009

به پیشواز سیزده ابان

یک:صبح که می رم بیرون می بینم دیوارهای کوچه از دیروز تا حالا پر شده ازشعار.
اول یکی اومده روی یه عالمه دیوار با رنگ سبز نوشته "درود بر موسوی"" سیزده ابان"
بعد اون یکی اومده با رنگ قهوه ای همه نوشته های را سعی کرده خط خطی کنه و نوشته " مرگ بر اسراییل" " مرگ بر امریکا"
بعد دوباره یکی اومده یه وی سبز بزرگ روی همه این شعارهای قهوه ای کشیده.
معلومه که دیشب توی این محل نبرد رنگی/ شعاری به شدت در جریان بوده.
دو: ساعت ده بارون کوتاه می یاد. لباس گرم می پوشیم و می ریم توی تراس به امید این که صدایی از کسی در بیاد.هفته ها می شه که صدای الله اکبری از هیچ خونه ای در نمی یاد. صداهایی از دور می یاد. دلگرم می شیم و اولین الله اکبر را تموم نکرده همسایه پایینی و سمت چپی بهمون ملحق می شن.کم کم زیاد می شیم ....امشب محله ما مثل همون شبهای اول با صدای فریاد زنده شده بود.

Monday, November 02, 2009

زیر سوال بردن انقلاب؟

کل صحبتهای اقای محسن هاشمی جالب اما اون تیکه ای که می گه " اصلا کل انقلاب را زیر سوال ببرید 70 میلیون رای جمع می شه..." خداییش تفسیر شما از این جمله چیه اخه؟

ما بی شماریم

Saturday, October 31, 2009

بیانیه چهاردهم

اقای موسوی عزیز:
می دونین دلیل برای اینکه شما را دوست نداشته باشم زیاده. حالا گیرم اکثرشون مال گذشته، گذشته چندین سال پیش . ولی باز هم گاهی سنگینه روی دل.
می دونین ولی با این همه نمی تونم ته ته دلم ازتون ممنون نباشم .
ازتون بابت این بیانیه ها، از امیدی که توی نوشته هاتون هست ممنونم.
می دونین نمی تونم لبخند نزنم و چند باره این جمله را تکرار نکنم توی ذهنم"دیر یا زود – بلکه به امید خدا بسیار زود – مخالفان مردم صحنه را ترک می‌کنند. آیا آن روز باید کشوری تخریب شده برای ملت باقی بماند؟ آن چیزی که امروز باید نگران آن باشیم مصالح کشور است، زیرا کشور جز صاحبان اصلی‌اش کسی را ندارد که در این باره ابراز نگرانی کند. ساختن فردا را باید از امروز آغاز کنیم"
اقای موسوی عزیز مرسی که خوب می نویسید ، درست می نویسید، به زبون ما می نویسید، حرفهای ما را می نویسید، مرسی که با ما موندید ، با ما هستید.
اصلا می دونید بقول رفیق، من به احترام کلاهی که این روزها براتون حاضرم از سر بردارم دل چرکینی سالها 60 را فراموش می کنم.
خدا نگهدار همه انرژی های مثبت و امیدهای پاینده.

Friday, October 30, 2009

زندانی سیاسی ازاد باید گردد

چهارشنبه که رفته بودیم پانزده خرداد برای تجمع خانواده های زندانی یه پسر بچه پنج شش ساله از این بچه های کار اومد پیشمون . من دستم چند تا عکس بود. پسر اومد کنار دستم و شروع کرد به سوال پرسیدن: "خانم شما برای چی اینجایین؟ چرا این دوستهاتون را دستگیر کردن؟ خانمها را هم دستگیر کردن؟ اخه مگه چی می خواستن؟ ازاد هم می شن؟ حالا شما اینجا وایسادین ازاد می شن...." سوالهاش را دونه دونه سعی می کنم جواب بدم. اخرش می گه می شه یدونه از بادکنک هام را بخرین. هم بادکنک هم عروسک. بهش می گم می بینی امروز دستهام پره . جایی برای بادکنک ندارم. ولی یه روز که توی دستهام اعلامیه نبود می یام ازت بادکنک می خرم.می گه باشه و می ره.
یه ربع نگذشته. هنوز همون جاییم. دوباره می بینم کنار پام وایساده. می گه خانم یکی از این عکس ها را می دین به من دستم بگیرم. نگاهش می کنم. هیچ کدوم از ادمهایی که از ظهر تا حالا از کنارمون رد شدن اندازه این پسر یه وجب و نیمی دقیق نشده بودن. عکسهایی که دستمه را می یارم پایین و بهش نشون می دم . می گم کدوم یکیشون را می خوای. محمد قوچانی. هنگامه شهیدی .زید ابادی .. کاغذ ا چهاری که عکس قوجانی را داره بر می داره ....
امروز از سفر برگشتم و می بینم که قوجانی ازاد شده. می خوام برم میدان ارگ بچه را پیدا کنم بهش بگم اون برگه که دستت گرفتی جواب داد. اون اقاه ازاد شده. تو دستهام می شه قد یه بادکنک جا باز کرد.

Tuesday, October 27, 2009

می دونی یه عصرهایی مثل همین لحظه سنگینن و سربی. بارون می یاد و توی خونه تنهایی و همه اون چهارتیکه لباس گرمی که توی کوله ات با خودت اوردی لایه لایه پوشیدی و باز هم گرمت نمی کنه . صدای رعد و برق وهم توی وجودت می اندازه. تو تنهایی و اون که باید باشه نیست و تو تمام روز با نوک زدن به ادمهایی می گذرونی که او نیستند .
یه عصرهایی هست که یادت می یاد وبلاگی بوده برای همین روزهای بارونی که زهرشون را بریزی توی صفحه سبزش .

Sunday, October 11, 2009

تهران سبزتر از قبل

اقا ما یه مدتی رفته بودیم سفر. برگشتیم در و دیوار سبز شده. جدی می گم ها. نصف تابلوهای راهنمایی رانندگی توی اتوبانها و خیابونها یه رنگ سبز پاشیده شده بهش . روی در و دیوار کلی وی سبز می شه دید. گاه و بیگاه هم یه موسوی یا مرگ بر دیکتاتور هست که روش رنگ خورده و سعی شده که مخفی بشه که نشده. محله هایی که من این مدت رفت و امد کردم سمت غرب: سعادت اباد و شهرک غرب و ستارخان، شرق:نارمک رسالت . مرکز هفت تیر و بلوار و اتقلاب . شمال : از میرداماد و دروس و نیاوران و.... بگیر و برو. خلاصه زیاده.
خلاصه که این از در و دیوار شهر . اون وقت یه اشنای دبیرستانی می گفت که توی دبیرستان اونها در نارمک هم توی دیوار مدرسه هی وی های سبز کشیده می شه و هی مدیر تهدید می کنه که با اخلال گران در زیبا سازی مدرسه برخورد نظامی!! عمل می یاد.
دیروز هم یکی از دانشجوهای دانشگاه تهران تعریف می کرد که استاد اومده که پرده اورهد را بکشه پایین که اسلاید نشون بده . به دفعه دیدن که روی پرده یه مرگ بر خامنه ای بزرگ سبز نوشته شده بوده....

بهنود اعدام شد

ساعت سه نصفه شب خوابم نمی بره. فکر می کنم که که پاشم برم دم اوین. تنبلی است یا ترس از ایستادن پشت دیواری که پسرکی به جرم خطای نوجوانی قراره اعدام بشه یا احترام به نگرانی هم خانه ها که از نبودنم در نیمه شب نگران خواهند شد ، می مونم پشت همین مونیتور و فکر می کنم که ایا این بار هم این پسرک را به پای دار می برن و زنده بر خواهد گشت؟ که چند بار قراره این مسیر را به این پسرک تحمیل کنن...
صبح اولین ایمیلی که باز می کنم خبر اعدام بهنوده.........

Thursday, October 08, 2009

برای روزهای بغل ممنوع

سرم را می گیرم بالا از ترس این که رد اشک های سیاه شده به ریمل ها روی گونه ام خط های موازی بجا بذاره.
بقول ع "گور بابای ید" بیا که بغل واجبم . که این روزها که در قرنظینه ای هیچ کس نیست که بعد از یه بغل خوب بگه که" اخه تو بهترین سایز دوست دختری لعنتی" و بگم " خفه" و خودم را بکشم بیرون از اون بغل که برخلاف غیر متعارف ترین شوخی هاش مهربون ترینه.
می دونی این روزها و این شبها زندگی توی این شهر که داره رنگ به رنگ پاییزمی شه خیلی اکستریمم ه. نیم روز همراه رفیق قدیمی در ارایشگاه می شم تا مطمنش کنم که عروس زیبایی است وخوشبختی همونه که او انتخاب کرده و همون موقع نگران توم که ایا امروز ترخیص می شی یا نه . که دردت در چه حاله . که ....که... که.....
این روزها بین زندگی و زندگی می دوم

Monday, October 05, 2009

لیزا ایمیل زده " یاد اون شب افتادم .ترم یک بودیم. تحویل داشتیم . شب مونده بودیم توی استودیو. دیر وقت بود. بحث سر این بود که نوبت کیه که موزیک شب را برای نیم ساعت دیگه انتخاب کنه.من گولتون زدم. صدای سوسا که توی استودیو قدیمی مون پیچید برق هیجان را توی چشمهات توی تاریکی می شد دید.یادته؟ "
حالا می گن مرده. صداش و هیجان کشفش که نامیران.

Tuesday, September 29, 2009

divane shodam ke in ra didam . to midoni che ghadr in adam baram aziz bode... na hast
hanoz dar safarim va hame chiz khobe be joz lahze hay nahs baz kardan mail box.
mishe be joz khabar mariziz aziz tarin ha o gom shodan ha chiz behtari baray khabar resani bashe?
baz man halam bade va yad in blog oftdam
az hame lahze hay aftabi in yek mah o khorde ba khesasat chizi nanevshetam ela az in shab sard baroni amesterdam ,ke dar nim saati ba internet bayad hezar kar anjam bedam az fekr gom kardan in mard azizi ke in gahdr man o to dostesh dashtim ashk ham band nemiayd

Monday, September 28, 2009

این هم اهنگ سبز شد با تاخیر زیاد با صدای رفیق عزیز ما.
ما که تمام طول سفر جاده های اروپا را با ادیت نشده این حال کردیم حالا شما هم با ورژن نهایی این سبز شوید .

Friday, September 11, 2009

کتاب موج سبز

دست بچه های موج سبز درد نکنه
"«کتاب موج سبز» تلاشی است در جهت رسوا کردن دروغ های عظیمی که از رادیو و تلویزیون، روزنامه های دولتی و... ساختند و در مقابل رسانه‌های دنیای مجازی آمدند تا بگویند آنچه که بر ما رفت. حال این کتاب هم سعی دارد از این فضا استفاده کند تا حقایقی را روشن سازد. مجموعه‌ی پیش رو با استفاده از منابعی که در همین فضا در دسترس همگان بود و هست، جمع آوری شده است؛ تنها با این امتیاز که نظم و ترتیبش به گونه‌ای است که از کنار هم قرار دادن وقایع و اطلاعات آن، می‌توان فهمید چه شد و چه بر سرمان آمد. بررسی و تحلیل این اطلاعات قطعا کوشش دیگری را می‌طلبد، اما کتاب حاضر مصالح لازم برای تحلیل‌ها و تاملات جدی‌تر را فراهم می‌سازد. نویسندگان این کتاب ابراز امیدواری کرده‌اند که شرح و گزارش باقی ماجرا در مجموعه‌ای دیگر بیاید، و تنها حق‌التالیف این مجموعه را نیز توزیع و گسترش آن ذکر کرده‌اند، تا همگان بدانند کدام اجناسشان به غارت رفت و چه در کیسه دارند.«کتاب موج سبز» که در سرفصل‌های زیر تهیه شده است:- وقایع مهم پیش از برگزاری انتخابات- متن کامل مناظره های تلویزیونی - گزارشی از برگزاری انتخابات ریاست جمهوری ایران ۱۳۸۸- پیامدهای اعلام نتایج انتخابات ریاست جمهوری ایران ۱۳۸۸- گزارش کامل رخدادهای ۲۳ خرداد تا 8 مرداد 1388 به همراه تصاویر برگزیده- اطلاعات کامل در مورد کشته شدگان - اطلاعات کامل در مورد دستگیرشدگان- واکنش رسانه های جهان به این انتخابات- بررسی کلیه نظریات علمی و سیاسی در مورد احتمال تقلب در انتخابات ریاست جمهوری ایران ۱۳۸۸- گزارش تفصیلی کمیته صیانت از آرای میرحسین موسوی- متن کامل کلیه بیانیه ها و نامه ها
فایل این کتاب 520 صفحه‌ ای را که حجم آن حدود 17 مگابایت است، از آدرس زیر می‌توانید دانلود کنید
:

Thursday, September 10, 2009

ف و الف که بهمون ملحق شدن ، س هم از قبلش با م قرار داشت ، من هم که اتفاقی پ را توی اون کافه ه یافتم شدیم یه گروه بالقوه. فقط مونده بود سرمستی و دیوانگی. که بعد از اون کنسرته موسیقی به اندازه کافی هایمون کرد که بیایم و با دیدن ارم ایران ایر توی خیابون بیایستیم به الله اکبر گفتن.
فقط اون جوانک های اتریشی که چپ چپ نگاهمون می کردن حتما توی ذهنش فکر می کردن این بچه مسلمون های نیمه برهنه بعد از اینکه مست کردن حالا خدا یادشون اومده. نمی دونستن که ما داریم فعالیت مدنیمون را به این شکل بروز می دیم :)
حالا تو هی از خاطرات سالهای زندگیت توی وین بد بگو، این شهر که این روزها افتابش بی دریغه و می شه روی در و دوبار موزه ها و گالری هاش توی نقاشی های کلیمت و شیله تا دلت خواست سرک کشید و خونه ها و فضاهای هاندرتواسر را تجربه کرد، این شهر که کنسرت ها و اپراش حتی نیمه توریستی اش هم خوبن را من دوست دارم.....
گیرم که بین این همه روزهای خوب هی تند تند سرک می کشم به ایمیلهام و هی با هم سفرها بحث می کنیم که ایا موسوی را می گیرن یا نه یا روز قدس چی می شه و چه بر سر علیرضا بهشتی داره می یاد و چه بر سر همه مان خواهد اومد، گیرم که یه پای دل و ذهن بند باشه به اون خاک اما باز هم لذت مسافر شدن دوباره و در راه بودن و دیدن را نمی شه ثانیه ثانیه قدردان نبود.....

Sunday, September 06, 2009

نامه خواهر شهید باکری

بسم الله الرحمن الرحیم‌
اینجانب خواهر سه شهید هستم. در زمان رژیم شاهنشاهی برادر بزرگم شهید و برادر دیگرم به حبس ابد محکوم شد. دو برادر دیگرم نیز در حکومت جمهوری اسلامی به شهادت رسیدند .30 سال از عمرم را در حکومت ستمشاهی و 30 سال باقی را در جمهوری اسلامی سپری کردم.
در زمان رژیم شاهنشاهی که برادر بزرگم اعدام شد و برادر دیگرم در زندانهای قصر، اوین، عادل آباد شیراز، قزل قلعه و زندان ارومیه زندانی بود ، ما و مردمی چون ما این حق را داشتیم که با حقوق دانان بین المللی و نمایندگان سازمان عفو بین الملل و نمایندگان سازمانهای حمایت از زندانیان دیدار و در مورد زندانیانمان گفتگو کنیم ، ولی در حکومتی که به اسم حضرت علی(ع) و امام زمان مزین است، پدران و مادران و همسران زندانیان، حق ندارند از احوال آنان با خبر باشند و هیچ گونه اطلاعی، حتی در مورد محل بازداشت عزیزانشان به آنان داده نمی شود و خانواده ها حق بازگو کردن وضعیت بد زندانیانشان در زندانها را با هیچ مقام و مسوولی ندارند؟؟!!! آقایانی که در مصدر امور تکیه زده اید کمی انصاف داشته باشید و وضعیت زندانهای ستمشاهی ، که ظاهرا عده ای از شما آنها را دیده اید ، را با وضع زندانهای مملکت اسلامی امروز مقایسه کنید.
بعد از اعدام برادر بزرگم علی باکری، خانواده برای او مجلس ختم گرفت. مراسم هفتم و چهلم را هم دائی هایمان در تهران گرفتند . چند ماه بعد از اعدام برادرم من در آموزش و پرورش استخدام رسمی شدم، خواهر کوچک ترم در راس مدیریت آموزشگاه عالی آموزش و پرورش استخدام شد ، برادرم مهدی در کنکور دانشگاه پذیرفته شد و نظام شاهنشاهی هیچ گونه مزاحمتی برای ما ایجاد نکرد. آیا واقعا امروز نیز اوضاع خانواده های قربانیان همین طور است؟!!
برادر من با بانگ الله اکبر به پای چوبه ی دار رفت، اما رژیم شاه برای اثبات حقانیتش از او استفاده نکرد. شما را به خاطر خدایی که نامش را به زبان دارید اما به گفته هایش عمل نمی کنید ، کمی به خود آئید و فکر کنید رفتار شما با کدامیک از قوانین بشری مطابقت دارد؟!!
برادرم مهدی باکری به دنبال برقراری حکومت عدل علی بود. شبهایی که شب نامه و اعلامیه به خانه می آورد تا به همراه دیگر برادران و خواهرانمان در خانه های اطراف پخش کنیم به من می گفت : خواهر من، حکومت عدل علی در ایران حاکم خواهد شد. تو دیگر نگران گرسنه خوابیدن بنده های خدا نخواهی بود، دیگر همسایه بی خبر از همسایه اش نخواهد خوابید و هیهات که برادرانم و هزاران شهید دیگر با این آرزوها از همه چیز و همه کس خود گذشتند و امروز عده ای که از گذشتگان عبرت نمی گیرند یا قدرت به آنها اجازه نمی دهد که به خود آیند، با سوء استفاده از نام اسلام و شهدا با مردم هم وطنشان چه می کنند؟ مردمی که تا دیروز که قرار بود برای نمایش قدرت پای صندوقها بیایند انسانهایی باشعور بودند، ولی امروز که خواستار حقشان هستند ، خس و خاشاک و مزدور بیگانه شده اند. شرک را به حدی رسانده اند که یکی از آیات عظام می فرماید: اطاعت از رئیس جمهور اطاعت از خداست !!!! شما چطور نام خود را مسلمان گذاشته اید؟!!شما با بت پرستان قبل از اسلام چه تفاوتی دارید؟!
برادران من، مهدی و حمید عاشق همسران و خانواده خود بودند . وقتی حمید به خانه می رسید، احسان از شانه های پدرش پایین نمی آمد. هرگاه مهدی از جبهه بازمی گشت، ساعتها با خواهر زاده های خود بازی می کرد. اما با وجود این علاقه، آنها عشقی والاتر به خدا و میهن و اسلام واقعی داشتند که تمای عشق ها را تحت الشعاع قرار داد و باعث شد آنها از تمامی لذات دنیا دست بکشند....
و امروز شما بر روی خون آنها نشسته اید و مزدوران باطوم به دستتان، به جرم طرفداری از کسی که در روزها و سالهای بحرانی کشور در پشت جبهه پدرانشان را حمایت کرده و صلاحیتش توسط شورای نگهبان تایید شده است، بر سر فرزندان آنان می کوبند!!
مهدی و حمید و مهدی ها و حمید هایی که رفته اند هم سپاهی بودند. آنها بسیجی بودند. امروز عده‌ای بسیجی نما شیشه های در منزل خواهرم را شکستند، اما خوشبختانه موفق نشدند به داخل خانه بروند و مانند قوم مغول بزنند و بکشند و ببرند تا شاید این گونه عقده‌ها و نفرت درونی خود را فرو بنشانند .
اما در مورد همسران برادرانم جملات نا مربوطی شنیده ام. شما اگر ذره ای شرم از مقام و خون شهید داشتید، امروز این بی حرمتی ها را به همسران شهدا نمی کردید . کسانی که تا قبل از این بی عدالتی اخیر حاکمیت، با چنگ و دندان از این حکومت حمایت کرده اند چطور یک شبه مستحق این همه توهین شده اند؟! آنها شبها در خفا برای همسران خود گریسته اند تا کسی اشکهای آنان رانبیند، تا مثل حضرت زینب محکم و استوار باشند. آنوقت شما مقدس مآبان و تازه به دوران رسیده ها که باکری ها را نمی شناسید، می گویید همسرانشان دیگر باکری نیستند؟! شما که هستید که چنین حقی به خود می دهید؟!
من به عنوان بزرگ خانواده باکری به همسران برادرانم افتخار می کنم . همسر مهدی با خواهش خانواده باکری با فردی که ارزش و حرمت شهید را می داند، ازدواج کرده است. ایشان از ابتدای ازدواجشان عکس مهدی را به دیوار خانه شان آویخته اند و با فرزندشان در مورد عمو مهدی حرف می زنند و فرزندشان از زمان تولد، مهدی را به عنوان عمو و انسانی والا شناخته است . آنوقت شما می گویید چرا اسم باکری را دارند؟!
اما در مورد همسر حمید! شما مصداق واقعی ضرب المثل کافر همه را به کیش خود پندارد هستید. آیا واقعا فکر می کنید می توانید هر کس را به هرکس که خواستید نسبت دهید؟!شرم از روز قیامت ندارید؟!البته شما در حدی نیستید که اجازه دیدار با شهدا را بیابید ، اما وای به حالتان که جوابی برای آنها نخواهید داشت!
بعد از مراسم چهلم مهدی و حمید، من به عنوان بزرگ خانواده، به هر دوی آنها گفتم که ازدواج کنند و این چیزی جز فرمان خدا نبود. همسر حمید با داشتن دو فرزند، جوانی و همه چیزش را صرف تربیت آنها کرد و خدا می داند که چه فشارهایی را به تنهایی به جان خرید تا فرزندانی صالح تربیت کند. فرزندان پاکی که شما از تهمت زدن به آنها هم ابایی ندارید . همسران برادرانم به حرمت زندگی کوتاهی که با برادر من داشته اند، نور چشم خانواده باکری هستند و خواهند ماند. خوشحالم که خانواده ما بدهی به شما ندارد. نه از حکومت کمکی دریافت کرده ایم و نه به موقعیتی چشم داشته ایم. نه سهم خواهی کرده ایم و نه سهمی خواهیم خواست. ( الحمد لله ) من وظیفه خود می دانستم که این نامه را برای شادی روح شهیدانم بنویسم. باشد که برای آنها که آخرت را فراموش کرده و به خاطر قدرت کثیف مادی چشم به حقایق بسته اند، نیز تذکری باشد تا بندگی خدا بکنند و نه برده بنده خدا باشند....
زهرا باکری- خواهر شهیدان علی، مهدی و حمید باکری
دخترک جوان پر از زندگی بود ..... هست. زندان را به لبخند او چه راهی می برد؟
پی نوشت: این را الان یه منبع مطمنی ایمیل زده:" امروز زن جواد امام به پدرم زنگ زده بود می‌گفت که دخترشان به خانه زنگ زده است. حوالی شاه عبدالعظیم بوده. برای تلفن زدن از آنجایی که بازداشت است بیرون می‌آورندش. به او گفته‌اند که باید اعتراف کنی که با پسر جلایی پور رابطه داشته است

Sunday, August 30, 2009

الساحل و الکافه
الرفیق و الیار و الغار
السفر السفر السفر

Tuesday, August 25, 2009

اقای تاجرنیا تولدت مبارک

کلافه ایم از دادگاه صبح. می خواهیم بریم دم اوین . ولی دیر رسیدیم برای افطاری .امیدوار نیسیتم که هنوز کسی دم اوین باشه ولی هست. کلی ماشین پارکه. یه عده هم زیر پل ایستاده اند . می ریم کنارشون. دارند دست می زنند که ما می رسیم. بعد صدای ضبط یه ماشین را بلند می کنند که یار دبستانی و سر اومد زمستان پخش می کنه با صدای بلند. روی حصیر های وسط یه کیک بزرگ است. از پسری که بهم شربت تعارف می کنه می پرسم تولد کیه. می گه دکتر تاجر نیا. روکیک یه شمع 40 است...
اقای تاجر نیا که تولد چهل سالگیت را پشت دیوارهای اوینی، بدون که زنت خیلی قویه. چهار بچه کوچولوی قد و نیم قدت با وجود دوریت امشب داشتن می خندیدن و خوش بودن و از تولد شاد. دوستهات دور هم جمع شده بودن و زیر پل اوین فریاد می زدن" زندانی سیاسی تولدت مبارک". خانواده های زندانی ها به بهانه تولدت دور هم بودن و کادو باز می کردن و شیطنت می کردن. اخرش هم دل سیر الله اکبر گفتن .
اقای تاجر نیا امشب که وایساده بودم روبروی دیوارهای اوین و داشتم با دختر ابطحی گپ می زدم یاد بچگیم افتادم. یاد اون روزهایی که می ایستادیم برای ملاقات و ما با بچه های دیکه دوست می شدیم تا تلخی ساعتهای انتظار شکسته بشه و بعدترها این دوستی ها عمیق شد و باقی موند. که خانواده ها با هم اشنا شده بودند و هوای هم را داشتن و حال و احوال همیشه جویا بودن و کم کم یه گروه شدن. یه خانواده شدن .
می دونی امشب هم همون فضای بیست و خورده ای سال پیش بود. همه خانواده های زندانی ها با هم گل می گفتن. فضای شادی در جریان بود. انگار نه انگار که صبحش باباهای اینها توی دادگاه بودن. اصلا راست می گفت دختر جواد امام که هیجان زده بودو اومد جلو تا به من روحیه بده و رو به دیوارها گفت بذار ببینن که ماها قوی تر از این حرفهاییم.

Monday, August 17, 2009

رفیق نشسته این کنار.
ساعت دیره.
با اون سلیقه لعنتی اش موسیقی نیمه شب را انتخاب می کنه.
تند تند تایپ می کنم.
نیم نگاهی می اندازه به مانیتور و گله می کنه که چرا از هیچ چیزی بجز تظاهرات نمی نویسم.
می دونی رفیق راست می گی.
این تهران لعنتی با این گوشه های مخفی ، یکی اش خونه تو ، هزار تا لحظه خاص دیگه هم توی این روزها برای من داشته.
همین شبها ، همین حس ها.

درود بر کروبی قهرمان

دست کمون گرفته بودن.
فکر نمی کردن خسته نشده باشیم.
گفتن که تنفیذ شد و تحلیف شد و اعتراف ها را گرفتن و توجیه ها را کردن و صداها را خفه کردن ...
اولش همش چهار تا ون نیرو بود. جلوی اعتماد ملی. نمی شد اونجا وایساد. ولی در عوض می شد توی کریمخان شعار داد. چند دقیقه ای . تا برسن بهمون و پخش و پلامون کنن.
ما هم از فرصت استفاده کردیم و هی کریمخان را رفتیم و برگشتیم و شعار دادیم.
نه اینکه نبودن ها. بودن. دوربین هم داشتن باتوم هم داشتن. ولی مردم کله خرن دیگه. جسورن . شجاعن. همه با لباس های تابلو بی ماسک بلند شعار می دن. گیرم که من هم یکی از همون کله خرهای جسور که وای می سن وسط میدون هفت تیر و روبروی در مترو ده دوازده دقیقه هر چی شعار توی دلشون مونده را داد می زنن....
ساعت حول و هوش 6 دیگه باورشون شده که نمی شه دست کممون بگیرن. کمک خواستن. ماشین ماشین یگان ویژه می یاد سمت میدون...

Saturday, August 15, 2009

سفرنامه یک

هم سفرها یکی یکی خوابشون می بره . من می مونم و "شب سکوت کویر" و جاده کم رفت و امد کویری و نیمه شب.
سر یکی از بلندی ها بارش شهابها به اوج می رسه.
ماشین را می زنم کنار و می ذارم برم شهاب بباره و دل هزار جا بره و هزار چیز به یادش بیاد.
خاطره و خوشی لب پر بزنه....

Tuesday, August 11, 2009

من اعتراف می کنم به صاف بودن زمین
به روز بودن شب
یسار بودن یمین است.....
من اعتراف می کنم که قرصها توهم است....
من اعتراف می کنم ...
من اعتراف می کنم فقط نگو به دخترم در این یکی دو ماه چه امده است بر سرم

چند بار این روزها این را گوش داده باشیم خوبه؟

Saturday, August 08, 2009

این نوشته مونده بود توی پرونده چرکنویسهای وبلاگ. مثل یه عالم نوشته دیگه این روزها. دلیلی نبود برای پستش . اما ازدیروز یه چیزی توی ذهنم اروم نمی شه. نگاه دخترکی در ذهنم بالا و پایین می ره و ....
اون روز توی بهارستان ما داشتیم راه می رفتیم .دورمون پر بود لباس شخصی. هیچ روزی مثل اون روز نبود. هرکدومشون یه دروبین دستشون بود. زیاد خشن نبودن ولی مثل مور و ملخ عکس بود که ازمون می گرفتن. ما سرمون را انداخته بودیم پایین راه می رفتیم. یعنی شادی اون یه ربع پیشش که تونسته بودیم شعار بدیم برای چند دقیقه و بعدش که به صدای اون هلی کوپتره با صدای بلند الله اکبر گفتیم هنوز توی دلمون بود. ریخته بودن بعد اون شعاره و گاز نمی دونم چی زده بودن. این یکی ها را با یه تفنگهای کوچیکی می زدن توی جمع. مثل گاز اشک اور نبود. تنگی نفس می اورد.

داشتم می گفتم اون موقع ما داشتم توی مخبرالدوله راه می رفتیم . اوضاع خیلی امنیتی بود. ما نگاه دوخته به گردن جلویی راه می رفتیم . اینگار نه اینگار که این همه ادم سیاه پوش بطری بدست این موقع روز با مغازه های نیمه بسته اینجا چی کار دارن. ساکت بودیم و زیر گوشی نهایتش یه زمزمه ای می کردیم. دو سه تا ردیف جلوتر سه تا دختر ریزه میزه یه دفعه شروع کردن به شعار دادن. جمعیت زیر نگاه خیره دوربین های یه عالمه نیرو انتظامی و لباس شخصی بود. اولش هیچ کی جرات نکرد که باهاشون همراه بشه. خیلی تابلو بودیم. رفتم نزدیک تر. زدم پشتش گفتم:" بیخیال . الان می گیرندمون. "همون طور که داد می زد برگشت نگاهم کردو جوابم را نداد. فقط نگاه کرد. نمی خواست کوتاه بیاد. می خواست که باشه. نمی توانستم راضیش کنم که ساکت بشه. که بترسه. دلم می خواست می گرفتمش زیر بغلم . می ذاشتمش توی کیفم. شروع می کردم به دویدن.می بردمش یه جای امن. گفتم که فصا امنیتی بود ولی دخترها هم کوتاه نمی اومدن. ماهم شروع کردیم.: مرگ بر دیکتاتور.... صدامون هنوز اوج نگرفته بود که ریختن وسطمون. سه تا لباس نظامی پوش دخترها را هل داده بودن یه گوشه. خودشون بین مردم و دخترها وایساده بودن و همکارهاشون به ما اسپری و گاز می زدن. یه عده از پشت باتوم می زدن. نمی شد وایساد. هرچی مردم تلاش می کردن وکنار نمی رفتن تا دخترها را نجات بدن اونها هم بیشتر حمله می کردن . اومدیم چند ده متر این ورتر. سرفه می کردیم و اشک می ریختیم. دخترها را از لای اشکها نگاه می کردم. ساکت بودن و له شده بین نیروی انتظامی که قرار بود حافظشون باشه و کرکره پنجره ....

... از دیروز به دخترک ها فکر می کنم. به رفیق می گم که چرا گذاشتیم شعار بدن. درد می پیچه توی ذهنم که فکر می کنم چرا اون روز نتونستیم کاری بکنیم . که چرا در همه این روزها نمی تونستیم برای همه دوستهایی که دستگیر دست این اهریمن ها شدن کاری بکنیم.... درد می پیچه توی سینه ام. ...

Friday, August 07, 2009

اون هواپیماه که از میلان بلند شد من گیج لابلای اسکچهای سفرم لیست ادمهایی که می خواستم باهاشون حرف بزنم را نوشتم.
یکی از اولیهاش شیوا نظر اهاری بود.
کجاست این دختر؟
پشت دیوارهای اوین چه دارن به سرش می یارن؟

Tuesday, August 04, 2009

دختر بازی این روزها!

چند ساعتی ازنیمه شب گذشته
پشت چراغ قرمزم. توی ماشین ضبط داره می خونه: کوهها لاله زارن ؛لاله ها بیدارن....
ماشیبه کنارم وای میاسته. صدای ضبط اون اینه : نه خارم نه خاشاک...
صدای ضبط را کم می کنه، دست تکون می ده و می گه: شماره بدم ؟ فردا بریم بهارستان برای تحلیف؟

Saturday, August 01, 2009

صدای الله اکبر امشب محله ما را برده روی هوا
شعارهای جدید امشب اینه: "اعتراف دروغین دیگر اثر ندارد"" این محکمه قلابی است"


درد داشت
دیدن لبخند ابطحی موقع جلسه مطبوعاتی اش درد داشت....
کاش می شد با دور تند زد به اینده ....

Friday, July 31, 2009

گرم بود. من خسته بودم. افتاب زده بودم. دو شب بود درست حسابی نخوابیده بودم . مستقیم از همون دهاته توی خدا کیلومتری اصفهان اومده بودم بهشت زهرا.هنوز روسری سبزه سرم بود. از صبح غذای درست حسابی نخورده بودم. . افتاب مستقیم می تابید و ما داشتیم له له می زدیم. بلند تر شعار می دادیم. ما دیر رسیده بودیم. گارد ویژه قطعه 257 را محاصر کرده بودن. نیروی انتظامی جلومون وایساد بود. ما زیاد بودیم. شعار می دادیم. نیروی انتظامی عقب عقب می رفت. ما حس خوب پیروزی بهمون دست می داد. بلند تر شعار می دادیم و هرم گرما عمیقتر می سرید زیر پوستمون.

من به رفیقم می گم اینها کین؟این مردم که اینقدر هستن؟ که اینقدر خسته نمی شن؟ که اینقدر انرژی دارن و خشم؟ که اینقدر نمی ترسن. خانم چادری کنارم از ته جون داد می زنه:" دولت کودتا، استعفا ، استعفا" من خسته ام. به رفیق می گم امروز قصد شهادت ندارم. بریم ؟ می گه ترسیدی؟ می گم شاید . می گم همه این روزها می ترسم. می گم از روزی که توی ونک نیروی انتظامی ه با همه نیرو زد توی سر پسره، که خون پاشید دیگه می ترسم . که همه این نیمه های شب تا برسیم خونه ،تا دستم را زیر شیر اب هزار بار بسابم تا لکه های رنگ پاک بشن تا تک تکمون زنگ بزنیم که سالم رسیدیم خونه هزار بار قلبم می یاد توی دهنم...

ساعت چند بود؟ حوالی شش؟ یه دفعه ریختن به سمتمون . من هنوز داشتم فکر می کردم که می ترسم یا نه . با باتوم می زنن. همراه جدا می شه . مردم می دون کنارم. یه ان اروم می شم. من ایستاده ام. تمایلی به فرار ندارم. گارد ویژه سیاه پوش می یان سمتم. باتومهاشون را تکون می دن و فحش می دن . من هنوز ایستاده ام. یکی از گاردهای ویزه می یاد روبروم . داد می زنه"گم شو" و من هنوز ایستاده ام. قطعه 254 ه . من تنها هستم. گاز اشک اور اون ور تر زده ان. گردو خاک و دود دید را مختل کرده. اظرافم را نگاه می کنم. خیره می شم به گارد ویژه ای که از پشت ماسکش زل زده بهم. نفرت توی چشمهامه. نمی ترسم. گم نمی شم. من همین جا می ایستم . قطعه 254 ه. گارد ویژه یه اسپری فلفل می زنه توی چشم. یکی دورتر یه گار اشک اور شلیک می کنه سمتمون. من هنوز ایستاده ام. همه صورتم گر گرفته. یکی دستم را می کشه چشمهام دارن کور می شن. من ولی نمی ترسم.



Monday, July 20, 2009

دومین باره که می ریم خونه سهراب.هنوز عصر داغه.
جلوی در چند جفت کفش بیشتر نیست. برخلاف دفعه پیش که حتی جا نبود برای وارد شدن. اون روز فقط همون دم درموندیم و با یکی از برادرها که عرض ادب کردیم زدیم بیرون. این بار اما ما هستیم و سه برادر . حتی مادر هم رفته که استراحت کنه. می شنیم به گفتگو. سیامک برامون با جزییات از اتفاقات روزهای بی خبری می گه. از مراسم تشییع،از جمعیتی که هر روز از صبح زود تا ساعتی بعد از نیمه شب می یان خونه شون. برادر های ساده و اشنایی هستن. هر سه . سهیل شبیه سهراب است.
اگه عکسهای سهراب نبود، اگه تعداد زیاد دسته های گل که عملا اپارتمان کوچک را پر کرده نبود این مکالمه ،این فضا، این ادمها می تونست هر جمع دیگه دوستانه ای، هر شب نشینی دیگه ای توی این روزها باشه. توی این روزها که همه چیز حول و حوش اتفاقات سیاسی است. حرف های برادرها بویی از ناامیدی ،استیصال یاحتی خشم نمی ده. بیشتر بوی ایستادگی می ده و ادامه مبارزه. کم کم زنگها شروع می شه. ادمها دونه دونه می یان برای عرض احترام. خونه داره شلوغ می شه. یه گروه چهار نفره می یان. یا یه قاب عکس. عکس ندا است(عکس واقعی اش) سیاووش معرفی می کند. دختر دایی ندا هستن ... قصد رفتن داریم که مادر سهراب وارد می شن. یه مامان، مثل همه مامان های ما . ساده وقوی . بدون اینکه بپرسه کی هستیم بغلمون می کنه و معذرت می خواد که بدلیل خستگی دراز کشیده . ازمون تشکر می کنه که اومدیم و می گه که تا وقتی که حق همه بچه هامون را نگیریم قصد نداره عیدی داشته باشه. ....
.

Sunday, July 12, 2009

برای شبهای مادر سهراب

جلوی اوین خلوته. می رم توی حیاط دادسرا و خیره می شم به لیست ادمهایی که ازاد می شن و ادمهایی که تحویل اوین داده شده ان. اسم دخترها زیاده.
صحبتم با دخترک و مادرک پیرش باز می شه.بهشون چای تعارف کرده ام . دخترک شوهرش را زندانی کردن. از بیست و چهارم . گویا توی شرکتشون ادمهارا پناه داده. می گه که بیست و هشت روزه که همین جوری سرگردونه . هر روز صبح میره دادسرا بعد ازظهر می یاد اینجا... تا اینجای داستان تکراری است. همه ادمهایی که این روزها عزیز در بند دارن همینقدر سرگردونن. بعد می گه که می ترسه. بهش زنگ زدن و گفتن فردا ملاقات داره. می گه که اخه یه مادری بود که بیست و دو روز باهم شبها می شسیتیم روبروی اوین به انتظار. کلی باهم دوست شده بودیم. بعد از بیست و دو روز دیروز بهش گفتن که بیا جسد بچه ات را تحویل بگیر. بهش می گم اسمش یادته می گه سهراب اعرابی می گه پسر جوان خوش چهره ای بود از حلقه سبز موسوی. بهش می گم که خبر را عصری روی بالاترین دیدم ولی باورش نکردم. می گه که نمی دونه بالاترین چیه وقتی می گم یعنی روی یه سایت ان لاین. می گه با این بدو بدو ها و در بدری ها که وقت نداره کامپیوتر روشن کنه ولی مادره بیست و دو روز بود با خودش هر شب منتظر بوده. می گه حالا خوبه شوهر من دو سه تا تک زنگ زده. ولی اخه چرا باید الان بعد از بیست و هفت هشت روز بهم ملاقات بدن. می گه اخر ماه جشن عروسیشونه. پول باشگاه را پیش دادن. پدری مسن با یه تویوتای قدیمی می اد سراغشون......... روبروی اوین تنها ایستاده ام . تصویر مامان سهراب می یاد توی چشمم. یعنی واقعا بیست و دو شب اینجا می اومده به انتظار؟.......نکنه یکی از همین شبها بهش چای تعارف کرده باشم؟ این شبها بهش چه گذشته؟ امشب چه می گذره؟.....

Thursday, July 09, 2009

سرودهای کوهستان ما

کاش که این روزها را بسراین. درد، نفرت، خشم، کینه و امید این روزها. امید این روزها.
کاش این روزها را بسراین و ما بخونیم، سالها توی کوه و دشت و سفر یاد این روزها با سرودها دهن به دهن ، یاد به یاد باقی بمونه.

مرسی از بچه هایی که این کار را شروع کرده اند.گوش کنید

ما همه با هم هستیم

چهار بود که از متروی دروازه شمیران بیرون می یاییم.با چند تا ادم بیربط که معلومه اصلا نمی دونن که هیجده تیر چیه و قراره چی بشه.
وضع توی خیابون هم یه چیزی توی این مایه ها است. نه از پلیس و نیروی انتظامی خبری است . نه از ادمها.
توی میدون فردوسی مجموعه چندین تا ماشین و تعداد بیست سی تا نیروی انتظامی وتعداد مشابهی لباس شخصی امیدوارمون می کنه که فقط ما نیستیم که امروز را جدی گرفتیم.
توی پارک دانشجو مردم نشستن دارن شطرنج بازی می کنن، یه گوشه دختری با پسری روی نیمکت قرار گذاشته.عده زیادی پسر جوون روی نیمت ها ولون.. پارک مثل هر روزشه.
از چهار راه تا وصال نیرو هست ادم هم زیاده ولی هنوز همه چیز بوی انتظار می ده. ادمها متفرقن و نیروهای مسلح گوش بزنگ. به وصال که می رسیم می گیم بریم یه میلک شیک اخر را بزنیم قبل از شهادت.
پول را که می دیم صدای فریاد ها بلند می شه: الله اکبر . میلک شیک نخورده می یام بیرون و کرکره های مغازه هم می یاد پایین . نیروهای مسلح که می رسن به ماهای نیمه تماشاچی و باقی مونده تظاهرات چی ها رحم نمی کنن .حتی پیرمرد دست فروشی که سالها است جلوی کافه فرانسه خرت و پرت می فروشه را هم به یه لگد فرغون زردالوش را می کج می کنن و امر به متفرق شدن می دن. راه می افتیم سمت انقلاب .از اینجا به بعد فضا متشنجه .......
چی بگم ؟ یعنی انتظار دارین بشینم دونه دونه خشونتهایی که دیدم تعریف کنم. یا هر بار فرار هامون را؟ یا هر برگشت دوباره؟ بگم که چند بار دور میدون انقلاب زدیم؟ تا جمالزده و چهار راه ولی عصررفتیم و برگشیتم؟ بگم دیدن زن حامله ای که شکمش کاملا برامده بود و زیر ضربه باتوم بود اصلا صحنه خوبی نیست؟ یا از درد پاشیده شدن اسپری فلفل توی دوسانتی چشم بگم بخاطر اینکه داشتیم الله اکبر می گفتیم ؟یا از اون پسر تی شرت سورمه ای بگم که داشت با ما قدم می زد و چند دقیقه بعدش ریختن دورش و بردن؟ از همه ادمهایی که امروز دیدم که بردن؟یا از خشمی بگم که توی صدام موج می زد وقتی که تونستیم نذاریم اون اقاه سیاه مسنه را با خودش ببرن. که من بهش چسبیده بودم و می گفتم پدرمه. ولش کنین..... از تظاهرات کردن و شعار دادن با جمع بگم؟ از اینکه طول وصال را از انقلاب تا بلوار شعار دادیم؟ یا توی جمالزاده تونستیم یه تعداد خوبی دور هم جمع شیم و شعار بدیم و گاز اشک اور بخوریم؟..... از چی باید بگم؟برای چی باید بگم؟مگه اخه اینها از ذهن من می ره که باید اینجا بریزمش بیرون؟ مگه امروز که از جلوی نرده های دانشکده و بعد از جلوی سر درپنجاه تومنی رد شدم یه ذره از این درد ده ساله که هر هجده تیر خفه می کنه چیزی کم شده بود؟ مگه توی صدای تو که هر هجده تیر بهم از هر کجای دنیا که باشی زنگ می زنی چیزی توی این ده سال تغییر کرده که بوی فراموشی بده....
شاید می نویسم برای اینکه ساعت سه و نیم شبه و من بعد از اینکه چهارو نیم ساعت توی خیابونها راه رفتم ،دویدم ،فرار کردم شعار دادم بعد از اینکه تا جون داشتم با هم محله ایمهامون ساعت ده الله اکبرو مرگ بر دیکتاتور گفتم، بعد از اینکه به رسم این شبها رفتم یه دور دم اوین یه کم ایستادم و به این خانواده های منتظر و نگران میوه ای چای گرمی بیسکویتی تعارف کردم، الان دو ساعته نشستم روبروی این صفحه و فکر می کنم که چرا امروز اینقدر متفاوت از هر روز بود. چی شد که بغضم که در همه این هفت روز خفه ام می کرد نا پدید شد......
بذار بی بی سی و صدای امریکا و هر جای دیگه هر چی می خوان بگن من که می دونم ما خیلی بودیم . من که می دونم امروز یه عالمه ادم از هر تیپ و قشری بود. من که خودم به هزارتاشون نگاه همدلی رد وبدل کردم. با کلی شون کتک خوردم و گاز اشک اور . با دو هزار تاشون شعار دادم " ما همه با هم هستیم" . برای خیلی هاشون که توی ماشین بودن و بوق می زدن علامت پیروزی بالا بردم.....
امروزبعد از ده سال بغض لعنتی من رفت پایین . من امروز فهمیدم که خیلی ها هستیم که نمی خواهیم نا امید بشیم. که نمی خواهیم یادمون بره. نمی خواهیم کوتاه بیایم. که هستیم. بهمین سادگی و بهمین سادگی من بسیار خسته ولی امیدوارم .


Wednesday, July 08, 2009

تقویم ساعت روی هیژده مونده
از ده سال پیش تا حالا

Monday, June 29, 2009

+

"گور پدرش كه شوراي نگهبان تائيد كرد يا نكرد . ما خوب مي دانستيم قرار نيست هيچ شورايي توي اين حكومت ، پشت مان باشد . نمي دانستيم ؟ مي دانستيم و رفتيم توي خيابان ها ، مي دانستيم و كتك خورديم ، مي دانستيم و مرديم . ديگر دير است براي پا پس زدن . اگر كوتاه بياييم خدا مي داند چه بلايي مي آورند سر موسوي ، زنداني ها ، روشنفكر ها . بعد از اين مي كشند بي آن كه بفهميم ، زنداني مي كنند ، بي آن كه بشنويم .
دست برداريد از اين جملهء خسته و غمگين ِ « ديگر تمام شد ! »
براي من خرداد تمام نمي شود . اين روزها و اين خيابان ها تمام نمي شود . من يادم نمي رود . من تا آخر دنيا يادم نمي رود ما را به وسعت تمام وليعصر ، به وسعت تمام تهران ، اين همه سبز ، اين همه اميدوار .
من تا آخر دنيا فرياد « ندا نترس » را يادم نمي رود . فرياد آدم هايي كه باور نمي كردند يكي جلوي چشم شان ، اين همه بيهوده بميرد ، تمام شود . من تا آخر دنيا يادم نمي رود جلوي چشم هاي ترسيده و نگرانم ، يكي را بيندازند روي آسفالت خيابان ، يكي را با خودشان ببرند و ما ، همهء ما ، حتي توان فرياد زدن ، گريستن نداشته باشيم .
من يادم نمي رود خيابان ها را اين همه وحشت زده . يادم نمي رود ما را اين همه بي پناه ، اين همه بي دفاع ، اين همه حتي از ترس فرياد نزده .
بعد از اين خرداد ها آبستن اتفاق هاي بزرگند . بعد از اين سال ها ، هر روزش خرداد است" .


پی نوشت: بعد از روزهای زیادی که گیج بودم و گم، امروز روشنم. می دونم که باید انرژی ام را و امیدم را نگه دارم....... امروز کارگاه را راه می اندازیم.
دوباره بوی چوب توی خونه می پیچه. و هزار چیز دیگه ای که این روزها در من زنده شد که خاموش نخواهد شد....

Sunday, June 28, 2009

توی مسیر وقتی از راننده می پرسم که می دونه مسجد قبا کجاست معلوم می شه هر چهار نفر داخل تاکسی قصد داریم به مسجد بریم. هنوز نیم ساعت تا شروع مراسم هست ترافیک داخل شریعتی عملا خیابون را قفل کرده. رفیق می گه سر همت تعداد زیادی لباس شخصی و نیروی انتظامی ایستاده و ترافیک توی اون مسیر هم خیلی زیاده. پیاده راه می افتم به سمت حسینه ارشاد. خیابان قبا و کوچه های بالاتر را یه گروه سرباز وظیفه بسته اند سر بهشت اسا می ایستیم. با یه گروه دیگه ای . نزدیک صد و پنجاه تا هستیم. زمان حول و حوش شش و نیمه. دوستی که اونجا می بینیم میگه که ساعت شش به راحتی وارد مسجد شده و این بگیر و ببندها داره تازه اتفاق می افته. داریم همین جوری فکر می کنیم چه جوری بریم توی مسجد که یه گروه نظامی سوار به موتور می ریزن توی پیاده رو. سرعتشون را کم می کنن و باتومها شون را بالا می گیرن. صدای گاز موتورها، تعداد زیاد موتور سوارها و باتومهایی که فرود می یاد ارامش چند دقیقه قبل پیاده رو را بهم می زنه. می پیچیم توی یه کوچه و به همراه سیل ادمها راه می افتیم به سمتی که مسجد هست. امیدوار نیستیم که راه باز باشه. فکر می کنیم سر چهار راه بعدی یا کوچه بعدی گروه دیگه ای نظامی بهمون حمله می کنن.
با ناامیدی می رسیم به مسجد. یه گروه زیاد ادم دم مسجد ایستاده اند بهشون ملحق می شیم. دعوتمون می کنن به نشستن. مردم دستهاشون بالا است با علامت پیروزی. سکوت می کنن. گاه و بیگاه صدای الله اکبر ، یا حسین میر حسین تعداد زیاد ادمها را به رخ می کشه. این اولین باری است که در این سری اعتراضها در یه تجمع با مجوز که حق ایستادن داریم شرکت می کنم و می تونم هم صدا با جمعیت بشم. حس گرمی توی دلم می پیچه.
پسر بهشتی می یاد و مردم دعوت به سکوتت می کنن و برای اولین بار سکوت نسبی برقرار می شه. یه چیزهایی می گن که با توجه به اینکه بلندگویی در کار نیست ما که نمی شنویم. برامون یکی از اون وسطها داد می زنه که اقای موسوی توی ترافیک گیر کرده و نمی تونن بیان. عده ای از توی مسجد و جمعیت هی جابجا می شن. مردم هی بهم می گن که بمونن و هنوز کسی از جمع جدا نشه. با توجه به موقعیت مسجد که توی کوچه فرعی است مردم از اینکه تعدادشون کم بشه و مورد حمله قرار بگیرن می ترسن. نسبت به دوربینهایی که از گوشه و کنار فیلم برداری می کنن خیلی حساسن .پسری از دیوار خونه روبرویی مسجد بالا می ره و از داخل کارتونی که ظاهرا گوشه تراس ، رو به جمعیت افتاده یه دوربین می کشه بیرون. همون بالا می کوبه اش به دیوار و خوردش می کنه. مردم براش دست می زنن و سریع صدای تشویق به صدای الله اکبر تبدیل می شه...
ساعت حوالی هفت و نیم است . دوباره و این بار با یه بلند گوی وانتی اقای بهشتی می یاد توی جمع و باز هم از همه تشکر می کنه و اعلام می کنه که میر حسین نمی تونه خودش را به جمع برسونه و معذرت خواهی می کنه. با میر حسین تماس می گیرن و شروع می کنه تلفنی برای ما ها صحبت کردن. نویزی که موبایل روی بلند گو می اندازه شنیدن حرفهاش را سخت می کنه. در همین حال و احوال که در تلاشن صدای میر حسین خوب بشه کروبی به طرف مسجد قبا می یاد. مردم شعار می دن کروبی زنده باد موسوی پاینده باد. کروبی توی جمع نمی یاد و واسه جمع صحبت نمی کنه. کم کم نزدیک ساعت هشت می شه. نیروهای انتظامی که از شمال هی به سمت مردم می یان و حلقه را بسته تر می کنن ختم تجمع را اعلام می کنن. راه می افتیم به سمت جنوب. جمعیت زیاده. وقتی راه می افتیم می فهمم. از پسر کناری می پرسم چند نفر تخمینته. می گه ده هزار ؟ پانزده هزار؟ گاه وبیگاه الله اکبر می گیم. جمعیت ارومه. نیروی انتظامی داره اسکورتمون می کنه. یه دفعه جمیعت متوقف می شه. من جلوی صف نیستم نمی بینم که چه خبره ولی چند دقیقه بعد شروع می کنن به دویدن. از جنوب لباس سیاه های نطامی به سمت مردم حمله کردن. جمعیت زیاده. کوچه باریکه. فرار امکان نداره. نیروهای انتظامی از پشت می یان به وساطتت که راه را باز کنین و مردم را نزنین . لباس سیاه ها که چند دقیقه ای اروم شده بودن باز حمله می کنن. نیروی انتظامی که کنار ما ایستاده بهمون می گه "تو را خدا وای نسین اینجا می کشنتون. برین خونه مردم." مردم توی کوچه ها در خونه هاشون بازه. می ریم دم در یه خونه و همون جا به این یورش که شبیه حمله فیلها است نگاه می کنیم. لباس سیاه ها که رد می شن نیروهای انتظامی می یان و می گن که سریع راه بیافتین از اینجا برین. توی خیابون قبا جلوی پام یه خانم پنجاه و خورده ای ساله می افته. صداش در نمی یاد. اروم و زیر لب می گه" پاهام قفل کرد. پسره را بردن. نتونیتسم کاری بکینم."می خوابونیمش و بهش اب می دیم. اب نبات گوشه کیفم را بهش می دم که بمکه. یه پرایدی که همون جا پارک کرده می گه بیارینش توی ماشین من. امن تره......
طبق معمول همیشه اولین کار بعد از بیرون اومدن از مهلکه چک کردن عزیران است. م می گه که راه بسته بوده . ساعت هفت همه خیابونهای منتهی به قبا بسته بوده . مردم توی شریعتی تجمع کرده ان. می زنن شون و به سمت جنوب متفرقشون می کنن. به همت که می رسن از چند طرف بهشون حمله می شه مجبور می شن فرار کنن توی یه کوچه که یه جورایی بن بست بوده. نظامی ها سر کوچه تفنگ را نشونه گرفتن بهشون و تهدید کردن که بیان سریع بیرون. وقتی که تهدیدجواب نداده گاز اشک اور به سمتشون شلیک کردن. بعد از خوردن چند تا گاز در فاصله های بسیار نزدیک بالاخره می تونن فرار کنن . م می گفت همه کوچه های اون اطراف همین صحنه ها بود . پر از دود و ترس .

ساعت ده می رم دم اوین. می خوام ببینم اوضاع چه خبره. گروه زیادی ادم وایساده یا نشسته. خانواده های افراد دستگیر شده هستن. مردم با نور موبایلهاشون سرک می کشن در کاغذهایی ا چاری که لیست تحویل داده شده های به زندان است . یه گوشه چند تا کاغذ اسامی ازاد شده هاست. بعضی ها به شرط کافالت یا وثیقه. می رم دم پله ها. هر زندانی که پایین می یاد یه گروه از پدر مادرها با عکس می یان سراغش. پرس و جو از این که بچه ما را ندیدی شروع می شه وسوالها ادامه پیدا می کنه." غذا بهتون می دادن. کتک می خوردین . بازجویی چی ازتون سوال می گردن قبل از اینکه اوین بیاردنت کجا بودی. .... "بچه های ازاد شده می ایستن همون طور که مادری ، پدری نامزدی ، را در بغل داره عکسها را به دقت نگاه می کنن و سعی می کنن در جواب سوالها جوابهای امیدوارکننده بدن...

اسمش مرتضی است. می گه ساکن پیروزی است و پدرش فوت شده و مادرش چند وقت قبل عمل باز قلب کرده بود. کسی نیومده سراغش. صورتش کبوده. روحیه اش عالی است. می گه خوب دیگه وقت بازجویی حلوا که تقسیم نمی کنن کتک هم خوردیم. ولی ما را که خیلی نزدن . ... میگه غذا اینجا نبود. اینقدر تعداد زیاده که چند نفری توی سلولهای انفرادی می انداختنمون. می گه که اوین خوبه. بهمون اینجا خیلی کاری نداشتن. وای به حال اینکه دست بسیج بیافتی.... مرتضی دم پله ها تنها وایستاده بود به تک تک سوالها با لودگی و طنز جواب می ده. انگار نه انگار که هشت روز که توی بند بوده. وقتی یکی از پدرهای جمع بهش پیشنهاد می ده که برسوندش می گه امشب که می رم زیر این نور ماه و ستاره ها جشن بگیرم. فردا هم (دستش را به علامت پیروزی می یاره بالا) بر می گردیم توی خیابون.... .