Saturday, January 24, 2009

از همه شب نگاهم تنها زوم شد و باقی موند روی یه فریم بسته پاها. اون دو تا حفت پایی که بی اعتنا به بقیه والس می رقصیدن و حتی در انتهای مستی هم اشنا بودن با حرکتها و رفت و برگشتهای اون دیگری.

از همه شب فکرم ختم می شه به تو ، توی لعنتی که انتخابت رفتنه و به همه رقصهایی که نرقصیده ایم......

Friday, January 16, 2009

خدا جان
بهم بگو ببینم اون بالا چه خبره این روزها
همه این بنده های خدا را ول کردی و چسبیدی به دل من؟
این همه ادم دارن این ور و اون ور دنیا زیر بمب و گرسنگی و... می میرن و.... اون وقت هر چی من فکر می کنم بیشت دو ثانیه بعد بر اورده می شه
نه خداییش
بین خودم و خودت
چیه توی این روزها که این طور فکر می کنم چهار دنگ حواست بهمه؟



Thursday, January 15, 2009

امروز را یادم خواهد ماند
و همیشه بابت امروز شکرگزار خواهم بود
می خوام دوباره بپرم

Friday, January 09, 2009

شبهایی هستن که صبح نمی شن.
تا خود طلوع سپیدی با خودت و تاریکی و هزار فکر دست و پنجه نرم می کنی.
و قیافه ای که صبح توی اینه بهت زل می زنه از چنک برگشته مفلوکی است که حتی ترحمت را هم برنمی انگیزه.
شبهایی هستن که این روزها هی تکرار می شن.

Monday, January 05, 2009

رفتم خانه
تو نبودی
و نرگس ها گل داده بودن