Sunday, May 31, 2009

در فلورانس شبها را می تونه از نیمه اغاز کرد و تا دم صبح به صدای نوازنده های توی خیابانهای تنگ و باریکش رقصید
توی فورانس می شه هر حایی ایستاد و طراحی کرد و مطمن بود که هر ایتالیی که می گذرد تشویقت خواهد کرد
توی فلورانس این روزها کنفرانس اینده زمین( ترا فوتورا ) و نیمی از روز من بسیار علمی و مفید و با کلاس و مابقی بسیار شل و رها و غیر توریستی می گذشت

پی نوشت: هنوز دستم نیامد که حی دوست دارم بنویسم و حه حوری . ولی می دونم که باید بنویسم.این روزها با یه مسافر همراهم که از این سکوتی که احاطه اش کرده نا خوشه.بعد از م و س که گویا بعد زا سفر یò ساله شون مدتهای مدید با کسی از سفر حرف نزده بودن و با احتساب دانیال این دوست نیوروکی این روزها حهارمین مسافری است که می ترسونم از قطع ارتباطم با بقیه....


Saturday, May 30, 2009

شهرها را باید ایستاد و شناخت
روز اول دفترحه راهنمات را می ذاری حلوت و راه می افتی توی شهر
از این ور به اون ور
تند قدم می زنی و تند تر از اون نفس می گشی
وقت گم است
روز اول و دوم گه گذشت گم گم اروم می شی
یاد می گیری شهر را
لزومی نداره هر لحظه نقشه ات را باز گنی
لزومی در برابر هر ساختمان قدیمی نفست را بدی تو
در عوض می تونی با خیال راحت تر توی گافه ای گه پیداش گردی بشینی و ادمها را نگاه گنی و باهاشون گپ می بزنی
گم گم شهر برات اشنا می شه
گم گم شهر در تو رسوخ می گنه
و بهمین زودی فرصت رفتنه
گوله ات را می بندی و می ری تا شهر دیگری را بشناسی


پی نوشت:
فلورانسم
به دلایل گاملا اتفاقی گه من درش نقشی نداشتم این تیگه سفر خیلی خیلی خوب و مفید بوده
به نظر می یاد ماهها است در سفرم. خیلی بیشتر از سه هفته دیده ام شنیده ام و زندگی گرده ام
این ادیتوری گه من دارم گ (مثل گاملا) نداره حاش باید گ تایپ گنم . همین طور ح ( مقل حوالدوز ) و.... ببخشید
تنبلی را گه بذارم گنار، این سگوت را گه بشگونم از سفر بیشتر خواهم نوشت . باید ازش نوشت

Wednesday, May 06, 2009

کمتر از چهل ساعت دیگه دارم برای یه مدت خیلی طولانی می رم به یه سفر خیلی طولانی.
و هنوز - ساعت 1 نیمه شب- سر کارم.
غرق کارم. اینقدر که فرصت نشد حتی بدونم که چی باید با خودم بردارم و چی برندارم.
وسایلم را باید جمع کنم.
یه عده زیادی فرستاده می شه ایران.
یه عده ای می مونه اینجا . باید مرتب شن اینقدر که بشه از پشت تلفن زنگ زد و گفت که فلان چیز را فلان مدرک را برام بفرستید.
اتاقم به ارتفاع سی سانت پوشیده از لباس و کتاب و ورق و مدرکه.
ذهنم مغشوشه.
درگیر سفر نیست.
اصلا.
درگیر او است و فشاری که این روزها روم گذاشته.
باور م نمی شه که دارم کاری می کنم که همیشه ارزوم بوده و با این وجود اینقدر خسته و نا شادم.
می دونی تو داری با من چی کار می کنی؟ تو داری رویای من را امیخته می کنی با حس گند عذاب وجدان و شک.
این چهل ساعت که بگذره من که برسم به پاریس،اینترنت و تلفن که قطع بشن ،دو روز خواهم خوابید . بیدار که شدم سعی می کنم او را ، یا تو را ، از روزهام و سفرم پاک کنم.