Friday, July 31, 2009

گرم بود. من خسته بودم. افتاب زده بودم. دو شب بود درست حسابی نخوابیده بودم . مستقیم از همون دهاته توی خدا کیلومتری اصفهان اومده بودم بهشت زهرا.هنوز روسری سبزه سرم بود. از صبح غذای درست حسابی نخورده بودم. . افتاب مستقیم می تابید و ما داشتیم له له می زدیم. بلند تر شعار می دادیم. ما دیر رسیده بودیم. گارد ویژه قطعه 257 را محاصر کرده بودن. نیروی انتظامی جلومون وایساد بود. ما زیاد بودیم. شعار می دادیم. نیروی انتظامی عقب عقب می رفت. ما حس خوب پیروزی بهمون دست می داد. بلند تر شعار می دادیم و هرم گرما عمیقتر می سرید زیر پوستمون.

من به رفیقم می گم اینها کین؟این مردم که اینقدر هستن؟ که اینقدر خسته نمی شن؟ که اینقدر انرژی دارن و خشم؟ که اینقدر نمی ترسن. خانم چادری کنارم از ته جون داد می زنه:" دولت کودتا، استعفا ، استعفا" من خسته ام. به رفیق می گم امروز قصد شهادت ندارم. بریم ؟ می گه ترسیدی؟ می گم شاید . می گم همه این روزها می ترسم. می گم از روزی که توی ونک نیروی انتظامی ه با همه نیرو زد توی سر پسره، که خون پاشید دیگه می ترسم . که همه این نیمه های شب تا برسیم خونه ،تا دستم را زیر شیر اب هزار بار بسابم تا لکه های رنگ پاک بشن تا تک تکمون زنگ بزنیم که سالم رسیدیم خونه هزار بار قلبم می یاد توی دهنم...

ساعت چند بود؟ حوالی شش؟ یه دفعه ریختن به سمتمون . من هنوز داشتم فکر می کردم که می ترسم یا نه . با باتوم می زنن. همراه جدا می شه . مردم می دون کنارم. یه ان اروم می شم. من ایستاده ام. تمایلی به فرار ندارم. گارد ویژه سیاه پوش می یان سمتم. باتومهاشون را تکون می دن و فحش می دن . من هنوز ایستاده ام. یکی از گاردهای ویزه می یاد روبروم . داد می زنه"گم شو" و من هنوز ایستاده ام. قطعه 254 ه . من تنها هستم. گاز اشک اور اون ور تر زده ان. گردو خاک و دود دید را مختل کرده. اظرافم را نگاه می کنم. خیره می شم به گارد ویژه ای که از پشت ماسکش زل زده بهم. نفرت توی چشمهامه. نمی ترسم. گم نمی شم. من همین جا می ایستم . قطعه 254 ه. گارد ویژه یه اسپری فلفل می زنه توی چشم. یکی دورتر یه گار اشک اور شلیک می کنه سمتمون. من هنوز ایستاده ام. همه صورتم گر گرفته. یکی دستم را می کشه چشمهام دارن کور می شن. من ولی نمی ترسم.



Monday, July 20, 2009

دومین باره که می ریم خونه سهراب.هنوز عصر داغه.
جلوی در چند جفت کفش بیشتر نیست. برخلاف دفعه پیش که حتی جا نبود برای وارد شدن. اون روز فقط همون دم درموندیم و با یکی از برادرها که عرض ادب کردیم زدیم بیرون. این بار اما ما هستیم و سه برادر . حتی مادر هم رفته که استراحت کنه. می شنیم به گفتگو. سیامک برامون با جزییات از اتفاقات روزهای بی خبری می گه. از مراسم تشییع،از جمعیتی که هر روز از صبح زود تا ساعتی بعد از نیمه شب می یان خونه شون. برادر های ساده و اشنایی هستن. هر سه . سهیل شبیه سهراب است.
اگه عکسهای سهراب نبود، اگه تعداد زیاد دسته های گل که عملا اپارتمان کوچک را پر کرده نبود این مکالمه ،این فضا، این ادمها می تونست هر جمع دیگه دوستانه ای، هر شب نشینی دیگه ای توی این روزها باشه. توی این روزها که همه چیز حول و حوش اتفاقات سیاسی است. حرف های برادرها بویی از ناامیدی ،استیصال یاحتی خشم نمی ده. بیشتر بوی ایستادگی می ده و ادامه مبارزه. کم کم زنگها شروع می شه. ادمها دونه دونه می یان برای عرض احترام. خونه داره شلوغ می شه. یه گروه چهار نفره می یان. یا یه قاب عکس. عکس ندا است(عکس واقعی اش) سیاووش معرفی می کند. دختر دایی ندا هستن ... قصد رفتن داریم که مادر سهراب وارد می شن. یه مامان، مثل همه مامان های ما . ساده وقوی . بدون اینکه بپرسه کی هستیم بغلمون می کنه و معذرت می خواد که بدلیل خستگی دراز کشیده . ازمون تشکر می کنه که اومدیم و می گه که تا وقتی که حق همه بچه هامون را نگیریم قصد نداره عیدی داشته باشه. ....
.

Sunday, July 12, 2009

برای شبهای مادر سهراب

جلوی اوین خلوته. می رم توی حیاط دادسرا و خیره می شم به لیست ادمهایی که ازاد می شن و ادمهایی که تحویل اوین داده شده ان. اسم دخترها زیاده.
صحبتم با دخترک و مادرک پیرش باز می شه.بهشون چای تعارف کرده ام . دخترک شوهرش را زندانی کردن. از بیست و چهارم . گویا توی شرکتشون ادمهارا پناه داده. می گه که بیست و هشت روزه که همین جوری سرگردونه . هر روز صبح میره دادسرا بعد ازظهر می یاد اینجا... تا اینجای داستان تکراری است. همه ادمهایی که این روزها عزیز در بند دارن همینقدر سرگردونن. بعد می گه که می ترسه. بهش زنگ زدن و گفتن فردا ملاقات داره. می گه که اخه یه مادری بود که بیست و دو روز باهم شبها می شسیتیم روبروی اوین به انتظار. کلی باهم دوست شده بودیم. بعد از بیست و دو روز دیروز بهش گفتن که بیا جسد بچه ات را تحویل بگیر. بهش می گم اسمش یادته می گه سهراب اعرابی می گه پسر جوان خوش چهره ای بود از حلقه سبز موسوی. بهش می گم که خبر را عصری روی بالاترین دیدم ولی باورش نکردم. می گه که نمی دونه بالاترین چیه وقتی می گم یعنی روی یه سایت ان لاین. می گه با این بدو بدو ها و در بدری ها که وقت نداره کامپیوتر روشن کنه ولی مادره بیست و دو روز بود با خودش هر شب منتظر بوده. می گه حالا خوبه شوهر من دو سه تا تک زنگ زده. ولی اخه چرا باید الان بعد از بیست و هفت هشت روز بهم ملاقات بدن. می گه اخر ماه جشن عروسیشونه. پول باشگاه را پیش دادن. پدری مسن با یه تویوتای قدیمی می اد سراغشون......... روبروی اوین تنها ایستاده ام . تصویر مامان سهراب می یاد توی چشمم. یعنی واقعا بیست و دو شب اینجا می اومده به انتظار؟.......نکنه یکی از همین شبها بهش چای تعارف کرده باشم؟ این شبها بهش چه گذشته؟ امشب چه می گذره؟.....

Thursday, July 09, 2009

سرودهای کوهستان ما

کاش که این روزها را بسراین. درد، نفرت، خشم، کینه و امید این روزها. امید این روزها.
کاش این روزها را بسراین و ما بخونیم، سالها توی کوه و دشت و سفر یاد این روزها با سرودها دهن به دهن ، یاد به یاد باقی بمونه.

مرسی از بچه هایی که این کار را شروع کرده اند.گوش کنید

ما همه با هم هستیم

چهار بود که از متروی دروازه شمیران بیرون می یاییم.با چند تا ادم بیربط که معلومه اصلا نمی دونن که هیجده تیر چیه و قراره چی بشه.
وضع توی خیابون هم یه چیزی توی این مایه ها است. نه از پلیس و نیروی انتظامی خبری است . نه از ادمها.
توی میدون فردوسی مجموعه چندین تا ماشین و تعداد بیست سی تا نیروی انتظامی وتعداد مشابهی لباس شخصی امیدوارمون می کنه که فقط ما نیستیم که امروز را جدی گرفتیم.
توی پارک دانشجو مردم نشستن دارن شطرنج بازی می کنن، یه گوشه دختری با پسری روی نیمکت قرار گذاشته.عده زیادی پسر جوون روی نیمت ها ولون.. پارک مثل هر روزشه.
از چهار راه تا وصال نیرو هست ادم هم زیاده ولی هنوز همه چیز بوی انتظار می ده. ادمها متفرقن و نیروهای مسلح گوش بزنگ. به وصال که می رسیم می گیم بریم یه میلک شیک اخر را بزنیم قبل از شهادت.
پول را که می دیم صدای فریاد ها بلند می شه: الله اکبر . میلک شیک نخورده می یام بیرون و کرکره های مغازه هم می یاد پایین . نیروهای مسلح که می رسن به ماهای نیمه تماشاچی و باقی مونده تظاهرات چی ها رحم نمی کنن .حتی پیرمرد دست فروشی که سالها است جلوی کافه فرانسه خرت و پرت می فروشه را هم به یه لگد فرغون زردالوش را می کج می کنن و امر به متفرق شدن می دن. راه می افتیم سمت انقلاب .از اینجا به بعد فضا متشنجه .......
چی بگم ؟ یعنی انتظار دارین بشینم دونه دونه خشونتهایی که دیدم تعریف کنم. یا هر بار فرار هامون را؟ یا هر برگشت دوباره؟ بگم که چند بار دور میدون انقلاب زدیم؟ تا جمالزده و چهار راه ولی عصررفتیم و برگشیتم؟ بگم دیدن زن حامله ای که شکمش کاملا برامده بود و زیر ضربه باتوم بود اصلا صحنه خوبی نیست؟ یا از درد پاشیده شدن اسپری فلفل توی دوسانتی چشم بگم بخاطر اینکه داشتیم الله اکبر می گفتیم ؟یا از اون پسر تی شرت سورمه ای بگم که داشت با ما قدم می زد و چند دقیقه بعدش ریختن دورش و بردن؟ از همه ادمهایی که امروز دیدم که بردن؟یا از خشمی بگم که توی صدام موج می زد وقتی که تونستیم نذاریم اون اقاه سیاه مسنه را با خودش ببرن. که من بهش چسبیده بودم و می گفتم پدرمه. ولش کنین..... از تظاهرات کردن و شعار دادن با جمع بگم؟ از اینکه طول وصال را از انقلاب تا بلوار شعار دادیم؟ یا توی جمالزاده تونستیم یه تعداد خوبی دور هم جمع شیم و شعار بدیم و گاز اشک اور بخوریم؟..... از چی باید بگم؟برای چی باید بگم؟مگه اخه اینها از ذهن من می ره که باید اینجا بریزمش بیرون؟ مگه امروز که از جلوی نرده های دانشکده و بعد از جلوی سر درپنجاه تومنی رد شدم یه ذره از این درد ده ساله که هر هجده تیر خفه می کنه چیزی کم شده بود؟ مگه توی صدای تو که هر هجده تیر بهم از هر کجای دنیا که باشی زنگ می زنی چیزی توی این ده سال تغییر کرده که بوی فراموشی بده....
شاید می نویسم برای اینکه ساعت سه و نیم شبه و من بعد از اینکه چهارو نیم ساعت توی خیابونها راه رفتم ،دویدم ،فرار کردم شعار دادم بعد از اینکه تا جون داشتم با هم محله ایمهامون ساعت ده الله اکبرو مرگ بر دیکتاتور گفتم، بعد از اینکه به رسم این شبها رفتم یه دور دم اوین یه کم ایستادم و به این خانواده های منتظر و نگران میوه ای چای گرمی بیسکویتی تعارف کردم، الان دو ساعته نشستم روبروی این صفحه و فکر می کنم که چرا امروز اینقدر متفاوت از هر روز بود. چی شد که بغضم که در همه این هفت روز خفه ام می کرد نا پدید شد......
بذار بی بی سی و صدای امریکا و هر جای دیگه هر چی می خوان بگن من که می دونم ما خیلی بودیم . من که می دونم امروز یه عالمه ادم از هر تیپ و قشری بود. من که خودم به هزارتاشون نگاه همدلی رد وبدل کردم. با کلی شون کتک خوردم و گاز اشک اور . با دو هزار تاشون شعار دادم " ما همه با هم هستیم" . برای خیلی هاشون که توی ماشین بودن و بوق می زدن علامت پیروزی بالا بردم.....
امروزبعد از ده سال بغض لعنتی من رفت پایین . من امروز فهمیدم که خیلی ها هستیم که نمی خواهیم نا امید بشیم. که نمی خواهیم یادمون بره. نمی خواهیم کوتاه بیایم. که هستیم. بهمین سادگی و بهمین سادگی من بسیار خسته ولی امیدوارم .


Wednesday, July 08, 2009

تقویم ساعت روی هیژده مونده
از ده سال پیش تا حالا